قرآن بخوان از روي نيزه دلبرانه ياسين و الرحمان بخوان پيغمبرانه قرآن بخوان تا خون سرخت پا بگيرد لب بسته است ، بی رمق و خسته، بی شکیب لبریز اشک و آه ولی ، فاطمي ، نجیب دنیای شيون است، سکوت دمادمش باران روضه است همین اشک نم نمش زهرائی است ، شکوه ز غمها نمیکند جز آرزوی دیدن بابا نمیکند حرفی نمی زند ز کبودی پیکرش از سنگ های کینه و گل های معجرش با بیکسی قافله خو کرده آه آه با طعنه های آبله و زخم گاه گاه آری نمک به زخم دل غم نمی زند از گوشواره پیش کسی دم نمی زند هرگز نگفته از غم و درد اسیری اش از ماجرای سیلی و دندان شیری اش سنگ صبور هر دل بی تاب میشود لب بسته و در آتش غم آب میشود اوقات ابری اش بوی غربت گرفته اند حالا که واژه ها همه لکنت گرفته اند با آه های شعله ورش حرف می زند او با اشارهي نظرش حرف می زند حالا که غرق خون شده لبهای کوچکش با اشکهای چشم ترش حرف می زند او هرگز از تسلّی سیلی سخن نگفت دارد تمام بال و پرش حرف می زند لب بسته است از همهي اهل کاروان بر نیزه با سر پدرش حرف می زند مي پرسد از سر پدر و شرح سرگذشت