بچـه که بودم ... شبها،گوسفند هـا را شمارش میـ کردم .... تـا لحظه ی ظـهورخواب ... هر وقت که خواهـرم لگـدی نثار پهلویـم میـ کرد ... میـ فهمیدم باز یکی از گوسفند هـا از پرچیـن خیالم پریده اونطرف ...مدتی بعد که عـاشق شدم شبهـا ،روزها و ساعت هـای با " او " بودن را میـ شمردم و مرور میـ کردم ... یک آن متوجه شـدم که : عشق آمـدو تمـام گوسفند هـا را از دشت خوابـم رمانیـده ...حال میـ دانم که عشـق و گوسـفند،هـر دو مثل گـاو،سرشان را میـ اندازند پایین و وارد خلـوتت میـ شوند و لحـظه های عمـرت را میـ چرند ...!!!؟؟
1391/05/02 - 13:38 در
چهار راه