دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

شبی بی حوصله رفتی، دعا کردم که برگردی، خدا را تا سحر آنشب صدا کردم که برگردی، کنار پیچک خاموش و سرد باغچه ماندم، نمیدانی کجا رفتم، چها کردم که برگردی، دوباره سایه‌ات تا کوچه‌ای بی‌انتها می‌رفت، و من هم گریه را بی‌انتها کردم که برگردی، اگرچه رفتنت اینبار رنگ برنگشتن داشت، ولی من آروز کردم، دعا کردم که برگردی، ببین اینجا کنار کودکی‌هامان نشستم باز، جوانی را ز دامانم جدا کردم که برگردی، و این نفرین تنهایی به خود می‌گفت با افسوس چه بیهوده دلم را مبتلا کردم که برگردی!!!

1391/05/03 - 13:32
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)