نِــــــگاها رو من و تو بود عین عَروسیــــ.... همه تو کف عین جکوزیــــ تو میگرفتی دستت هِرمس منم کفش و کمر و کُلام سَبز و قرمز هر روز میدیدم 7 صبحو باتــــ... تنت نرم و رنگ شکلاتــــ... نمیکردمتــــ از بدنم جدا تن تو بود گرم تر از سونا....بَرگا همه ریختن ولی شاخه هست کم کم باید بارو بست باید برگردیم خونه هامون ساک به دستـــ...چیزی که مونده یه خاطرس الان بغلت کنم بینمون کاپشنه کاشــــ بشه برفا زود تر آب بشه چون من رو فکرم دَمِ ساحله باید 9 ماه وایسم عین زَنــــ حامِله...
1391/05/03 - 17:45 در
ZEDBAZI BAND