دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

امروز 2ساعت قبل اذان رفتـــــــــــتیم بیرون قــــــــــدم زدیم....نمیدونم چرا امـــــــا حالم اصلن هوا نخورد انگــــــــــــار هوایِ شهر مسموم بود...خیابانو آدما ودنیااااا همچی منو فقط ازآینــــــــده ترسوند....دلم میخواست وسطِ خیابون پناه بگیرم از بس احساسِ خوبی نداشتم......فقط پاهام خسته ترشد.........جلویه مغازه که سازو اینا میفروخت وایسادم..مامانو صداکردم....اصلا نشنید...وایسادم نِگــــــــاش کردم...همینطور دور میشدومنم همینطور نگــــــاش میکردماصلا متوجه نشد که کنارش نیستم...که من توقف کردم....اصلا یعنی اصلا.....خیلی دورشد....یهو برگشت سرویس قابلمــــــه ببینه دید من نیستم.....همینطور داشتم نیگاش میکردم.....من ودید...اومد سمتم....من اینجوری شدمیعنــــــــــــی تا این حد آدما با همنوتنـــــــــــــها.......!!!!!(من_ساز_مامان_قابلمه)

1391/05/03 - 21:28 در دلنوشتِ دنبالریون
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)