در مهاباد که مستقر بودیم، از لحاظ ارتباطی خیلی مشکل داشتیم.با کوچکترین بارندگی ارتباط مخابراتی ما قطع می شد. هر روز باید یکی دو نفر می رفتند، تمامی سیمها را کنترل می کردند. صبح آن روز نیز برادر بخشی نیا، یکی از بچه های مخابرات، برای کنترل کردن سیمها رفته بود. کارش تا ظهر طول کشید.وقتی خسته و کوفته بر می گشته مقر، آقا مهدی می بیندش . خستگی بخشی نیا توجه آقا مهدی را جلب می کند.تعقیبش می کند تا ستاد فرماندهی. آنجا، اسم مشخصات، محل کار و ماموریت بخشی نیا را می پرسد.آن وقت می رود، پیشانیش را می بوسد. "من شرمنده ام، جدا از شما خجالت می کشم که این همه زحمت می کشید". بخشی نیا که انتظار چنین برخورد غافلگیرانه ای را نداشت، سرش را پایین می اندازد؛ شرمنده و حیران می گوید:"ما که کاری... " بغض امانش را نمی دهد. های های می نشیند به گریه کردن. ـــــــــــــــــــــــــــ خاطره ای از شهید مهدی زین الدین