دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

کودک بودم، نوجوان بودم، جوانک بودم و بیشتر اوقات چشم به راه گذر زمان. کی می شود بروم راهنمایی؟ کی میشود کنکورم را بدهم؟ کی می شود از شر لباس فرم خلاص شوم؟ اندوهگین که بودم، غمی که دلم را می خراشید، طاقتم که طاق می شد، میگفتم خدا کی می شود که تمام بشود این اندوه؟ یادم است یکبار در همان عوالم کودکی، بنا گذاشتم به این که چقدر دور زمان کند است و این ها. مادرم گفت جوش نزن، تا چشم روی هم بگذاری،مثلا بیست سال ت شده. یا حالا هر اتفاق دیگری که چشم به راه ش بودم. من هم چشم هایم را بستم و بعد از درنگ کوتاهی گشودم و خندیدم و گفتم دیدی بیست ساله نشدم مامان؟ مادر خنده اش گرفت از این حرکت من، خاطر نشانم کرد که می بینی. گذشت و گذشت و گذشت. . . .

1391/05/06 - 14:59
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)