یادش بخیـــــــر ! بچه که بودیم تابستانها کله سحر دوچرخه زوار در رفته دوران طفولیت پدر بزرگ را بر میداشتیم و با پسر های تُخس همسایه در لیگ دوچرخه سواری کوچه مان شرکت میکردیم !! وچنان ذوق و شعفی از خودمان بروز میدادیم که انگار با بنز اهدایی به انصاریـــفر قهرمان رالی شده ایم و عُمرَن جواب سلام شوماخر راهم نمیدهیم !! سر شب هم والده محـــترم کمر همت را می بستند و متُدهای روان شناسی فراگرفته از خانم دکتر"فــردوسی" را به کار میبردند تا مثل بچه آدم عودت فرمائیم به متزل (!!) ما هم طبق معمول ممانعت ورزیده و مجبورشان میکردیم تا متوسل شوند به زور و یک قرار خصوصی بین کف دست نامبرده و لُپ اینجانب گذاشته میشد. البته ما بچه خوبی بودیم و با چک اول عقلمان می آمد سرجایش و منزل را منور میکردیم به قدوم پـــر خیر و برکتمان ..!!