دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

مضایقه کرد و من برای یک نگاه چشم هایم را رها کردم در بی انتها

1391/05/10 - 20:14 در عاشقانه زیستن
9 ديدگاه
مصطفی

سلاااااااام باران جان خوبی؟!!! آره خودمم

14 سال و 1 ماه و 28 روز و 8 ساعت و 44 دقيقه قبل
باران

قربانت.تو چطوری؟ خوبی؟ خوش می گذره؟ نبودی؟

14 سال و 1 ماه و 28 روز و 7 ساعت و 36 دقيقه قبل
مصطفی

الان 10 ،11 ماه سربازماااااااااااااا!!!! بی خبری اینه دیگ

14 سال و 1 ماه و 28 روز و 7 ساعت و 34 دقيقه قبل
باران

اتفاقا خبرتو داشتم...چندب(عباس) پرسیدم
می دونستم سربازی
کی تموم میشه؟

14 سال و 1 ماه و 28 روز و 7 ساعت و 25 دقيقه قبل
مصطفی

7 ماه و 19 روز دیگ... مرسی
توچرا کم میای؟ بچه ها کوشن؟ همه جدیدن...

14 سال و 1 ماه و 28 روز و 7 ساعت و 23 دقيقه قبل
باران

بچه های قدیم که نیستن دیگه زیاد مث قبل فاز نمیده...گرفتاری هم زیاد شده

14 سال و 1 ماه و 28 روز و 7 ساعت و 15 دقيقه قبل
مصطفی

آره موافقم... خیلی خوشحال شدم عزیزم. من میرم بام با بچه ها... یا علی

14 سال و 1 ماه و 28 روز و 7 ساعت و 12 دقيقه قبل
باران

خوش بگذره.جای منم خالی کنی...راستی اگه وحیدم هست مرد و مردونه از طرف من یکی محکم بزنپسه کلش بهش بگو نامرد بی معرفت... یادت نره ها

14 سال و 1 ماه و 28 روز و 7 ساعت و 2 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)