دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

@... UnKnoWn ... یه دفعه خودتو تو یه جایی می‌بینی که تا چشم کار میکنه گلهای رنگارنگ و زیبا وجود داره .... پرنده هاااا از یه سمت بال میزنن و روی درختایی که بهت سایه هدیه کردن میشنن و شروع میکنن به خوندن ... همه چی رو بیخیال میشی و مبهوت صدای پرنده ها و این طبیعت بکر ... صدایی میاد .. آره یه نفر صدا میکنه ... بلند میشی و دور و برت رو نگاه میکنی ... کسی رو نمی‌بینی ... کنجکاوتر میشی.... یه خورده دور خودت چرخ میزنی ... آروم دستشو میزاره رو شونه هات. یهو برمیگردی ... حلقه چشات کاملا معلومه ... حیرت زده شدی ... متعجب بهش نگاه میکنی ... چیزی که اصلا انتظارشو نداشتی ... کسی بود که عاشقانه دوسش داشتیو ساعت ها و روزها بهش فکر میکردی حالا اون کنار تو بود ... کسی که خجالت میکشیدی بهش بگی دوسش داری .... زمان همینطور میگذشت و قلب تو همچنان ایستاده بود از این شگفت... بهت سلام میکنه و تو با صدای لرزان جوابشو میدی ... باد شدیدی میوزه ... حالا موقع خراب شدن هوا نبود این چیزیه که تو ذهنت مرورش میکنی ... دستاشو حلقه میزنه دور گردنت و آروم آروم فاصله رو به صفر میرسونه ... دقیقا زمانی که مادرت اسمتو صدا ...

1391/05/11 - 10:00 در میکده
1 ديدگاه
˙·٠•● U3ef 2KA ●•٠·˙

میزنه واسه نون دم افطار .... از خواب پا میشی و افسوس سینه هاتو جا به جا میکنه ... دوست داشتی هیچوقت تموم نشه لحظه ای رو که منتظرش بودی ولی با باید چیکار میکردی ....با صدای مادر و ننگی روزگار ...

14 سال و 1 ماه و 21 روز و 7 ساعت و 20 دقيقه قبل
دیدگاه غیرفعال شده است.

بازنشر

(1 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)