دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

پیرمرد به زنش گفت: بیا یادی از گذشته های دور کنیم. من میرم تو کافی شاپ منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بگیم. . . . . . پیرزن قبول کرد. فردا پیرمرد به کافی شاپ رفت دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیومد. وقتی برگشت خونه دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه. ازش پرسید چرا گریه میکنی؟ . . . . . پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت: بابام نذاشت بیام!!!!

1391/05/11 - 15:02 در جک و لطیفه
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)