دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

©©©اینو پیشنهاد میکنم حتما بخونید©©© دختري بود نابينا که از خودش تنفر داشت که از تمام دنيا تنفر داشت و فقط يکنفر را دوست داشت دلداده اش را و با او چنين گفته بود « اگر روزي قادر به ديدن باشم حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم عروس تو خواهم شد » *** و چنين شد که آمد آن روزي که يک نفر پيدا شد که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد و دختر آسمان را ديد و زمين را رودخانه ها و درختها را آدميان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست *** دلداده به ديدنش آمد و ياد آورد وعده ديرينش شد : « بيا و با من عروسي کن ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام » *** دختر برخود بلرزيد و به زمزمه با خود گفت : « اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ » دلداده اش هم نابينا بود و دختر قاطعانه جواب داد: قادر به همسري با او نيست *** دلداده رو به ديگر سو کرد که دختر اشکهايش را نبيند و در حالي که از او دور مي شد گفت « پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »

1391/05/11 - 23:30 توسط آندروید
7 ديدگاه
sahab

خوشت اومد این داستان بر حسب یک واقعیت بوده ..
من که خیلی خوشم اومد تو چی عزیزم؟؟؟؟

14 سال و 1 ماه و 18 روز و 21 ساعت و 29 دقيقه قبل توسط آندروید
deldeleh

خیلی نامردی بوده....دقیقا مثل ادمای الان...

14 سال و 1 ماه و 18 روز و 21 ساعت و 23 دقيقه قبل
deldeleh

من دختر به این خوبی دلت میاد سحاب؟

14 سال و 1 ماه و 18 روز و 21 ساعت و 17 دقيقه قبل
sahab

وای چقدر خوبی تو اوه اوه...
حالا زیادم بد نیستی در اون حدی هستی که من دوست داشته باشم

14 سال و 1 ماه و 18 روز و 21 ساعت و 13 دقيقه قبل توسط آندروید

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)