قاصدک غم دارم غم آوارگی و دربدری غم تنهایی و خونین جگری قاصدک وای به من ! همه از خویش مرا میرانند همه دیوانه و دیوانهترم میخوانند مادر من غمهاست مهد و گهوارهی من ماتمهاست قاصدک دریابم ! روحم عصیانزده و طوفانی است آسمان نگهم بارانی استقاصدک غم دارم ! غم به اندازهی سنگینی عالم دارم قاصدک دیگر از این پس منم و تنهایی و به تنهایی خود در هوسی عیسایی و به عیسایی خود منتظر معجزهای غوغایی قاصدک حال گریزش دارم میگریزم به جهانی که در آن مستی نیست پستی و مستی و بدمستی نیست میگریزم به جهانی که مرا ناپیداست شاید آن نیز فقط یک رویاست ...