سلام خدایی که صبورانه ذره ذره مردنم را نظاره می کنی.... گاهی دستت را دراز می کنی تا نجاتم دهی از مرداب درونم..... دستت را پس می زنم چون می دانم تاریکی این مرداب تمامی ندارد....پس... آری ......پس بیهوده امیدوارم نکن......در دنیای آدم هایت جایی برای من نیست بارها این را به تو گفتم اما...می بینی بوی آدم ها را گرفته ام..... اما تنهاییم بوی آنها را نمی دهد.....شاید در مرداب درونم غرقه باشم اما دلم را محکم در دستم گرفت ام تا رنگ درونم نشود....من هنوز هم دوستت دارم.... این را می گویم و اهسته می روم خدایا من هنوز دوستت دارم