همون نگاهو داشت. همون لبخند رو لباش بود. و من باز همونجوری مث قدیم نگاش میکردم. هیچ وقتی نگاهش عوض نشد. حتی وقتی زیر چشاش گود افتاده بود و چشاش ضعیف شده بودن. نگاهش همیشه مهربون بود. همیشه با نگاهش حرف میزد،حتی وقتی که چشاش دیگه هیچ وقت ندیدن. بهش نگاه کردم. با اشاره گقت که برم و کنارش لب پرتگاه بشینم. رفتم. سرشو گذاشت رو پاهام. دستمو گرفت و گذاشت رو صورتش و با هم به دونه های برف که تا اون ته تهای دره میرفتن نگاه میکردیم. ------------- صبح روز بعد یه دسته ی کوه نورد یه جوونو لب پرتگاه یخ زده پیدا کردن. لبخند رو لباش یخ بسته بود
1391/05/14 - 13:55 در
سردردهای من