جمع محدودی در سرزمینی به نام بهشت زندگی میکردند...زن و مرد عریان،در کنار هم،با شادمانی و رضایت،غرق در نعمت و فراوانی و لذت میزیستند...همه چیز آزاد بود و هر نعمتی به وفور پیدا میشد... ایام گذشت تا روزی خبر رسید حاکم سرزمین عوض شده است...حاکم جدید اعتقاد داشت که لذت سرچشمه گناه است و گناه در بهشت جایی ندارد،او همچنین گفته بود که اسراف از بزرگترین گناهان است و باید برچیده شود...او اعلام کرد که هر کس اعتراض یا سرپیچی نماید،به جهنم خواهد رفت...به تدریج تمام نعمتها و ابزار لذت کم و سرانجام قطع گردیدند و روز به روز از تعداد ساکنین بهشت کم شد تا سرانجام فقط یک نفر باقی ماند... وقتی که او تنها شد،بارش را برداشت و قصد خروج نمود...نگهبانان در بهشت به حاکم خبر دادند که تنها ساکن آن سرزمین،قصد جهنم دارد...حاکم نزد او آمد و با تعجب پرسید:اینجا بهشت است،تو میخواهی به جهنم بروی؟...او پاسخ داد:اینجا فرقی با جهنم ندارد؛به جهنم میروم،بلکه دیگر منت بهشت بر سرم نباشد...!(نويسنده نامعلوم)
1391/05/14 - 14:22 در
چهار راه