دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

درخت پرستو را دوست داشت، از زمانی که پرستو روی شاخه هایش مینشست، دوستش داشت. هر روز صبح به خود میگفت امروز همون روزیه که بهش میگم دوستش دارم، اما هر چی سعی میکرد چیزی جلویش را می گرفت، شاید خجالت. خودش هم نمیدانست اون چیه. فردا حتما بهش میگم. ولی باز هم فردایی دیگر.... یک روز از سرما به خود لرزید. بغض گلویش را گرفت، انگار یخ زده بود!! نه از سرما، پرستو رفته بود............

1391/05/16 - 14:13
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)