این روزها دلم گاه و بی گاه می گرید...اما کسی نیست به داد من و دلم برسد! نمی دانم بی صدا غصه می خورم یا یا صدای غصه ام در میان خنده های دیگران شنیده نمی شود و یا دلشکستگی ام برای کسی مهم نیست... نمی دانم تنهایی را تحمل می کنم یا بی او بودن را... اصلن نمی دانم زنده ام یا زندگی می کنم؟!... تازگی ها زبانم به تلخی این روزها عادت کرده...دیگر متوجه تلخی اش نمی شود! دیگر برایم مهم نیست 5 ،18 یا 21 ساله بودنم! دیگر روز تولدم برایم شیرین ترین روز سال نیست، حتی تبریک دیگران خوشحالم نمی کند!! تازگی ها بیشتر یاد تنهایی آن «تنها،تنها» می افتم...! این روز ها حتی بوی خاک باران خورده هم مستم نمی کند... حتی ذوق شنیدن صدای خش خش برگها زیر پایم را ندارم... حتی گرمای طاقت فرسای این روزها کلافه ام نمی کند... تازگی ها بیشتر دلم برای خدا تنگ می شود دلم گریه می خواد...