شب دقیقا ساعت دوازده و یک دقیقه وقتی دل تو انقدر برای زیارت و بعضی چیزهاتنگ است و بغض دارد تو را خفه میکند و مثل همیشه خواب به چشمانت نمیآید.... پیامکی میآید! "نجف.. نائب الزیاره تو.." باورت نمیشود هی چشم به گوشیت میدوزی! بلند میشوی مینشینی! با تعجب بهت زده میشوی! لحظه ای فرض کن جای من بودی آن بغض را چگونه اداره می کردی؟! آن موقع شب همه خوابند و هنوز خوابشان سنگین نشده و سکوت سکوت...کوچکترین صدا حتی سرفه ای کوچک از اتاق در بسته تو! اگر شنیده بشود نچ نچ دارد... تا صبح پلک نمیزنی و... ۲ روز بعد دوباره وقت غفلتت که خواب چشمتو میگیره (ونبهنی فی اوقات الغفله) بعد از ظهر با صدای پیامکی بیدار میشی... میخونیش: "کربلا.. حرم آقا.. حرم علمدار.. بیادت..سه نقطه جان" یه زیارت،زیارت امام عشق تموم دلخوشی و آرزوته... چیزی که همه حال خراب این سالهاتو خوب کنه... انقدر آرزوشو داری که فقط تنها کاری که میتونی بکنی اینه که عکس حرمشو بزاری رو صفحه گوشیت یا..همیشه نگاش کنی انقدر دلتنگم که دیگه حتی طاقت ندارم گنبد طلا تو تلویزیون ببینم... آنقدر که دیگر هیچی فایده ای نداشت …