مرگ، از هر نوع که باشد، مرگ است و اندوه زا. چه حاصلِ جنگ باشد چه زلزله چه... و مرگ کودکان انگار مرگ تَر است و اندوه زاتر... این شعر، سال ها قبل برای کودکان حلبچه نوشته شده بود، ولی فکر می کنم حالا هم بی مِصداقِ نیست... ... خوابیدهاند رج به رج کودکانِ خنده و عسل زیر سقفی که دیوارهاش را فراموش کرده است! خوابیدهاند، چه خسته و آرام و چه خالی از خندههایی که بر لبانشان میشکفت و ترانههایی که نسیم را به بازی میگرفت. خوابیدهاند رج به رج اجساد کوچکی که همآغوشِ آوارند و ابرهای سپیدِ مرگآلود! * کدام حادثه، کدام نسیمِ آلودهی جاری از خنکای تنفسشان عطر ستاره را ربود؟ و پنجرهی فرداشان را به سنگِ خارهی بیداد، شکست، فروریخت؟ * خوابیدهاند رج به رج کودکانِ خنده و عسل بر مدارِ رؤیا وُ خیالِ بادبادکِ فردا ! ( رضا کاظمی / حدودن سال80 ؛ و برای بچههای حلبچه )
1391/05/22 - 17:44 در
Azari