براي آذربايجانيان ِ تلخم! ناگهان فرياد ِ ازجگر كشيده تا درازناي خون ! از خانه هاي دور شلاق ميزند اي واي زمين : سنگ دل ِ نامرد! از بُهت تا سياهي مشئوم بغض ِ زهر مارگونه اي در گلو باز ميكند! مادرم آيا تو زنده اي؟! حرفي بزن بگو... از زير خروارها خاك و غبار پدرم چون مرده اي هزار ساله ، بي كفن سر در مي آورد ! بي حرف بي تكان پدرم آيا تو زنده اي!؟ با كبود ِ زخم ها و ضجه هاي همسايه سقف ِ سنگين ِ سياه ، آوار آوار در لرزه هاي جنون خاك و آهن و ديوار را به سجده اي خاك آلود در مي آورد! آه پسرم ، آيا تو زنده اي؟! زمين : نفطه ي مرگ را ، پفيوز وار آوار آوار به بار مي آورد... دخترم آيا تو زنده اي؟!...