وطنم ای شکوه پابرجا، در دل التهاب دورانها کشور روزهای دشوار،...زخمی سربلند بحرانها ....رگت امروز تشنه عشق است،....دل رنجیده خون نمیخواهد.... دل تو تا ابد برای طپش ...،غیر عشق و جنون نمیخواهد ....شرم بر من اگر حریم تو ....پیش چشمان من شکسته شود.... وای بر من اگر ببینم چشم ،....روبه رؤیای عشق بسته شود.... و خورشید چشمان زندگی تعدادی از هموطنانمان و همشهری هایم ،بر اثر زلزله برای همیشه خاموش شد... اکنون که این خطوط را می نگارم ،دستان دلم میلرزند..برای کودکی که مادرش را دیگر هرگز نخواهد دید ..و برای مادری که صدای فرزندش را میان آوار دفن کرده است.. همشهری ..برایت بمیرم که در میان تلی از خاک.... این روزها و شبها را با سکوت و بی صدا فقط آسمان را مینگری...و من نمیدانم چه باید کنم تا غمت تسلی یابد... اما با تمام جانم کنارت هستم ....و پابه پای اشکهایت و همراه تنهائی ات گام بر می دارم....اما نه..تو تنها نیستی..خداوند با تک تک لحظه هایت اشک می ریزد...صبوری کن..خواهد امد...
1391/05/23 - 07:38 در
میکده