[کودکیمان را یادت هست؟ شب هایی که گم شده بودند در شوق روزها و دلهایی که پرپر میزد برای فریاد گنجشک ها یادت هست دو بادبادکی را که در هم پیچیده بودند من فکر میکردم دعوایشان شده و تو گفتی :آنها عاشقند باید با هم باشند و بعد رقصیدن برگها را دیدیم نارنجی،قرمز،زرد که با هم عشق بازی می کردند درخت هایی که خوابیدند و گنجشکک هایی که پریدند و سپس هیچ کس نبود... زمستان که شد نه تو بودی نه من من گم شده ی شب بودم و تو روز را گم کرده بودی من پریشان تو بودم و تو دل را بازیچه می خواستی دلی که یخ میزد در دستان سردت یادت هست برایت آشفته غریبانه گفتم: همیشه با من باش چه زود روزها رفت .... و حالا برایت می نویسم از آنچه دیدم و ندیدی از آنچه داشتم و نخواستی از آنکه بودم و تو نبودی و حالا که رنگ نگاهت از یادم رفت