دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

چند شب پیش شبکه قرآن سخنرانی میداد...تو این سخنرانی هم یه پسره بود که تا مژه هاش طلایی بود...خیلی عجیب بود....من شب خوابیدم دیدم سوارِ یه تاکسیم و با راننده تاکسی غیر از عادت معمول دارم حرف میزنم...قرار بود ببرتم خونه ی مادر بزرگم....بعد که رسیدیم پیاده شدم رفتم زنگ خونه رو زدم...تا مامانمینا در رو باز کنن دیدم این از ماشین پیاده شد و اومد وایستاد کنارم....دقیقاً همونی بود که شب تو سخنرانی موهاش تا مژه هاش زرد بود...پرسیدم چرا اومدین اینجا؟اونم گفت:خب من شوهرتم دیگه....اونمنبعد مامانم اومد دمِ در گفت:خوش اومدین بفرمایین....منم گفتم مامان این چی میگه؟مامانم با خوشحالی گفت بدون اینکه به تو بگیم رفتیم تورو به نامش زدیم(مگه من سندِ خونه م؟)بعد گفتم مامان یعنی چی؟بعد همونجا رو پلّه نشستم زار زار گریه کردم اونقدر که آخرسر از خواب بیدار شدم...خیلی خوابِ بدی بود....

1391/05/26 - 02:05 در خواب‌های من
7 ديدگاه
چادر به سر

من میگم خوابِ بدی بود شما میخندی؟باشه بخند اشکالی نداره!

14 سال و 1 ماه و 7 روز و 17 ساعت و 51 دقيقه قبل
♛ ᗩ ♆ ᖙ ᗩ ♛(خاله ريزه)

بخدا خندم باب مسخره نبود خيلي بامزه بود خوابت بميرم برات كه انقدر ترسيدي عزيزم بووووووووووس

14 سال و 1 ماه و 7 روز و 17 ساعت و 48 دقيقه قبل
چادر به سر

نه منم که گفتم اشکالی نداره...خودمم خندم میگیره...فرض کن یه همچین اتفاقی بیفته آدم دیوونه میشه...آخه منِ بدبختم به این جور چیزا فک نمیکنم ولی سرم میاد اونم اینجوری تویه خواب

14 سال و 1 ماه و 7 روز و 17 ساعت و 34 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)