دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

سوزش تبر هایش بیشتر می شد که ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد، او تنومند تر بود ... مرا رها کرد با زخم هایم ، او را برد ... و من که نه دیگر درخت بودم، نه تخته سیاه مدرسه ای، نه عصای پیر مردی ... خشک شدم .. بازی با احساسات مثل داستان تبر و درخت می مونه ... ای تبر به دست ، تا مطمئن نشدی تبر نزن !

1391/05/27 - 04:05
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)