بذار مهمونت کنم من تورو یه جمله دیدی که دلت میگیره تو غروب جمعه؟ وقتی که میشینم به مرور عمرم میبینم هر روز من مثل غروب جمعستو بنبستو میبینم روبرومه طوری که آدم از ادامه دادن توبه کنه زخم من نمی تونه بشه پانسمان از تو خوردم اینم از شانس ما یکی داره میگه که خودتو نباز مرد برو دیگه بالای طبقه دوازده نه اونقد داری مثل انصاری فضا بری نه اونقد —- مثل شهرام جزایری میدونی تیره روزی مثل سایه باز دنبالته ول کن این زندگی رو باز کن بالتو یــــــاس خودتو بکش و راحت کن کار تو درسته و دیگه باید مرد اما حسی میگه به این حرفا غلبه کن به جاش تمام آهنگو پر از کلمه کن و قلمتو وردار و بگو که این دردا تورو آماده میکنه واسه ی فردا آره من با درد خراشیده شدم و در عوض محکم و تراشیده شدم این که چیزی نیس من دیدم از این بدتراش پله های ترقیه واسم هر خراش