دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

خاطره ی دیگران

1391/05/28 - 12:47 در چهار راه
1 ديدگاه
امیر کریمی

تلفنمون زنگ خورد شماره گیر رو نگاه کردم با صدای بلند گفتم مامان دوباره خالته بیا خودت جوابشو بده من دیگه خسته شدم چیه هر روز زنگ میزنه حاله عزیزو میپرسه دیوونم کرده منو
امروز
تلفنمون زنگ خورد شمار گیر رو نگاه کردم با صدای بلند گفتم مامان دوباره خالته بیا خودت جوابشو بده بگو خواهرش خوبه خوبه کلافه کرده مارو هر روز سه وعده زنگ میزنه حال عزیزو میپرسه خسته نمیشه
مامانم از آشپزخونه اومد بیرون و چپ چپ بهم نگاه کرد و تلفنو برداشت
تا تلفنو برداشت یه دفعه بغض کرد و بلند بلند گریه کرد منم هول شدم گفتم چی شده بگو؟
تلفن از دستش افتاد با ترس گوشیو برداشتمو گفتم الو الو یه دفع صدای دختر خاله ی مامان بود گریه امانش نمیداد حرف بزنه با هق هق گفت مامان مامانم رفت ...
از خودم متنفرم بیزارم بدم میاد چرا دیروز باهاش حرف نزدم لا اقل برای آخرین بار صداشو میشنیدم برای آخرین بار بهم میگفت سلام خاله جان خوبی چه خبرا عزیزت خوبه
برای آخرین بار بهم میگفت خدافظ خاله به همه سلام برسون
از امروز چشمام به تلفنو که یه بار دیگه زنگ بزنه بهش بگم خاله کی میایی خونمون دلم برات تنگ شده اما ...

14 سال و 1 ماه و 6 روز و 12 ساعت و 32 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)