می گفت: خوش به حالت ! … چقدر راحت دل می کنی … چیزی نگفتم به او ؛ اما به تو گفتم . یادت هست ؟!… یادت هست گفتم عادت نکرده ام دل ببندم ؟… عادت نکرده ام دلتنگ شوم … عادت نکرده ام بیتاب باشم برای دیدار کسی … و تو چه ساده رو به من گفتی : این قدر مغروری که دلت هم به تو دروغ می گوید … راست گفتی ؛ اما … حالا کجایی که ببینی عادتم را شکسته ام … کجایی که ببینی دلم برایت بی قراری می کند … بهانه ات را می گیرد … کجایی ببینی غم که توی صدایت می نشیند ، دلم آتش می گیرد … بغض می کنم … کجایی که ببینی شکستم غرورم را … چه تلخی شیرینی دارد دلتنگی …