نقل است روزي جناب شيخ رجبعلي خياط (از عرفاي بنام قرن حاضر) فرمودند: براي انجام کاري، روانه بازار شدم، انديشه اي مکروه، در نظرم گذشت ولي بلافاصله از آن استغفار کردم. در ادامه راه، شترهايي که از بيرون شهر هيزم ميآوردند، قطاروار از کنارم گذشتند، ناگهان يکي از شترها لگدي به سوي من انداخت که اگر خود را کنار نکشيده بودم به شدت آسيب ميديدم. به مسجد رفتم اما اين پرسش در ذهن من بود که اين اتفاق چه معنايي داشت. عرض کردم: خدايا اين اتفاق از چه روي بود؟در عالم معنا به من گفتند: اين نتيجه آن فکري بود که کردي. گفتم: آخر من که گناهي انجام ندادم. گفتند: لگد آن شتر هم، که به تو نخورد!