بالا آوردم همه ی این خاطرات تلخ و شیرین قبل از تولدم را ... همه را ریختم روی دست آقای دکتر که چندشش شد در دل فوشم داد و گفت: همه ی بچه ها با گریه نفس باز می کنند این یکی با استفراغ! خواستم بگویم نفس کشیدن که گریه کردن نمی خواهد ولی نگذاشتند حرف بزنم! تا وقتی مُردم نگذاشتند حرف بزنم! دکتر گفت ببَریدش ببینید زنده است یا نه. یکی پرسید: هی بچه هنوز زنده ای؟ من هم که راه گلویم گرفته بود دیدم از بند نافم خون میچکد روی روپوش پرستار نوشتم: پیش از اولین گریه ... پیش از اولین لالایی ... سالهاست که تمام کرده ام! فقط کمی هوا در ریه هایم جا مانده بود...! خاطرات پیش از تولد