يواشكي چندتا نخ برداشتم.دوباره خيلي آروم پاكتش رو با نوك انگشت هل دادم توي جيب پيرهنش.يه مرتبه چشش بازشد.همين كه چشاي پف كرده اش به دستم افتاد فوري پاشد نشست. با تته پته گفتم: فرشت روي سيگا....نه.....منظورم اينه كه سيگارت روي فرش ريخته بود ميخواستم بزارم توي پاكتش. هنوز جمله ام تموم نشده بود كه يكي خوابوند زير گوشم. بعد از چند دقيقه سكوت، دست كرد توي جيبش. هزار تومن درآورد. گفت: بگير! برو برا خودت يه پاكت بخر.ديگه نبينم از سيگاراي من برداريا... نميخوام پسرم هم سيگاري بشه، هم دزد؛ هم دروغگو...
1391/06/02 - 13:02 در
چهار راه