پرسید پریشب سگ زردی ز شغالی کای جان برادر به چه روزی، به چه حالی؟ آیا برسد مرغ و خروس تو مرتب یا مثل گذشته همه در خواب و خیالی؟ در پاسخ او گفت شغال از سر شادی ما را نبود بابت آذوقه ملالی تا دولت درّنده شده حاکم این ملک بر سینهی من نیز نشستهاست مدالی چون جزو ددان باشم و در سلک خودیها البته به من هم برسد مرغ حلالی! تو نیز اگر هاری خود را بنمائی شک نیست که دریافت کنی سهم و نوالی ناگاه یکی گربه عیان گشت و میو گفت سگ حملهکنان گفت: بله؟ حضرتعالی؟ تا معرفی خویش کند گربهی مسکین انگار که بگذشته ز مرگش دو سه سالی! برجست شغال و به سگ احسنت فرستاد از آنکه ندادهست به آن گربه مجالی گفتا که شدی جزو مقامات حکومت زیرا که تو هم، وحشی و درّنده خصالی زین پس تو «خودی» هستی و با کشتن گربه در حلقۀ ما جزو همین ایلی و آلی آن گربه فرستادۀ ما ممتحنین بود دادیم سر راه تو مانند سوالی! حالا که چنین بود جواب تو به کنکور دیگر نکن از بابت روزی نک و نالی برخیز و بزن قدّش و بنشین و صفا کن به به که چه سالی و چه حالی و چه فالی