دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

پیر مردی تنها در یکی از روستاهای آمریکا زندگی می کرد. او می خواست مزرعه ی سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش می توانست به او کمک کند که اوهم در زندان بود. پیر مرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را توضیح داد: پسرم من امسال حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای این کار خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد می دانم اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی. دوستدار تو پدر. طولی نکشید که پیر مرد این تلگراف را دریافت کرد: پدر، به خاطر من مزرعه راشخم نزن، من اونجا اسلحه پنهان کرده ام. ساعت 4 صبح فردا 12 مامور اف.بی.آی و افسران پلیس محلی در مزرعه پدر حاضر شدند و تمام مزرعه را زیر و رو کردند (شخم زدند) بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند. پیر مرد بهت زده نامه دیگری برای پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده است. پسرش پاسخ داد: پدر ! برو سیب زمینی هایت را بکار! این بهترین کاری بود که می توانستم از زندان برایت انجام دهم.

1391/06/07 - 15:45 در داستان کوتاه
1 ديدگاه
مهدي ايمني

نکته:

در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهیم یافت ویا راهی خواهیم ساخت.

14 سال و 23 روز و 11 ساعت و 24 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)