یادت که می افتم خیالم طوفانی میشود ومیبینم پیرهنم را باد برده است. هنوزآنقدر شاعرمانده ام که در سطربعد دریا بیاورم که عریانیم رابه آبهای آزاد بزنم. طوفان وباد آبی ودریا بی جهت نیست که اشیاء به شعر من آمده اند چشم که میچرخانی طبیعت وهستی در یک نگاه تو خلاصه میشود ما بر هر جزیره ای که پا گذاشته ایم از خاکش عاشق ترین گندم ها روییده است وفکر میکنم از اصطکاک پیرهنهای من وتوست که زمین هر لحظه گرمتر میشود یک لحظه فقط یک لحظه از کنار هم گذشته بودیم به اندازه ای که خدا فرصت داشت تا بگوید: بیگ ،بنگ وتمام قله ها قد کشیدند وتمام رودها رفتند و تمام شعله ها گرمشان شد وتمام یخها سردشان شد وتمام سفرها وتمام ساعتها وتمام تیشه ها وتمام ریشه ها وتمام عصرهاو تمام قرنها وتمام پسرها وتمام پرسه ها وتمام دخترهاوتمام دفترها وتمام یادها وتمام نامها وتمام گندمها وتمام گونه ها وتمام آغازها وتمام پایانها همین! این سطرها تمام این سطرها برای پرت کردن حواس خدا بود تا لحظه ای به هم لبخند بزنیم 2
1391/06/10 - 16:54 توسط موبایل