استاد به شاگردان گفت عزم سفر دارم درین صندوقچهT، هرچه کار خوب بکردید بنویسید و بگذارید، تا بیایم و پاداش دهم. چون بیامد، صندوق را خواست. گفتند رویمان سیاه، از ما کار خیری سر زند که بنویسیم؟! درویشی گفت اما من، هر چه کردم در ان فکندم. استاد گفت صندوق برگیر، و بر سر کوه رو و بگشا که همانا جایزه ی تو خود دران است. درویش چنین کرد و اژدهایی از صندوق برون شد و درویش بخورد. شاگردان التجا اوردند که استاد رحمی! او را با ما انسی بود! گفت کار خیر او همان اژدهایست که در طمع پاداش بود. خدمت عاشقانه و پاداش با هم یک جا جمع نمیشن