دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

امروز...الان...همین لحظه...دقیقا همین لحظه ای که داره میگذره...کاش پیشم بودی...از تکرار جمله "دلم برات تنگ شده" خسته شدم...کاشکی الان کنارم بودی...مثل اون وقتا تا میدیدی نمیتونم حرف بزنم و اشک تو چشمام جمع شده بغلم میکردی...نه اینکه آغوشت از ته دلت باشه ها! دیگه شناختمت! میدونم که دوستم نداری...ولی....... برای دلخوشی من... تو هم هیچی نمیگفتی و فقط بغلم میکردی... آرومم میکردی...الکی میخندم...خودمو بی تفاوت نشون میدم... انگار نه انگار که عاشقتم...انگار نه انگار که هنوزم که هنوزه تو دلم جاداری... مثلا فراموشت کردم...ولی تو باور نکن... میدونم دیگه به من فکر هم نمیکنی...میدونم دلت یه جای دیگست... ولی اینم بدون که دل منم پیش توئه...حتی اگه مواظبش نباشی. حتی اگه دعواش کنی . پرتش کنی یه گوشه. ولی بازم دل کوچیکم شبا کنارت میشینه و دعات میکنه. بوست میکنه. بغلت میکنه و به خواب میره...الان و توی همین لحظه... این جمله ها رو مغزم نمینویسن. دلم مینویسه... بدون یه ذره مکث و فکر... اینا همه احساسیه که نمیتونم تو چشمات ذل بزنم و به زبون بیارم...کاشکی پیشم بودی و همه اینا رو تو چشام میدیدی...

1391/06/12 - 19:44 در عاشقانه زیستن
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)