دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

یه خاطره. چند وقت پیش رفته بودم شمال به اتفاق دوستان. اومدیم حکم بازی کنیم یکی از دوستان گفت بیایین شیطون بازی کنیم. یه اتفاقایی افتاد و من بدبخت شدم شیطون و اون لعنتی شاه شد. حالا نوبت حکم رسید. بهم حکم کرد برم تو خیابون یه مسافت طولانی رو که مشخص کرد پامرغی برم و برگردم. با کلی نه و نو از من و اسرارهای اون و بقیه . خلاصه رفتم. چشماتون روز بد نبینه تا یه هفته از پا درد مینالیدم. به جد و آبادش فحش میدادم. آخه من تو خدمت اینقد پا مرغی نرفته بودم که اونشب رفتم. حالا از اون جالبتر. (دیدگاه)

1391/06/14 - 02:18 در میکده
2 ديدگاه
˙·٠•● U3ef 2KA ●•٠·˙

از اون جالبتر اینجا بود که بعد اون پا مرغی اومدیم دوباره واسه بازی. حدود ساعت 2 نصفه شب بود. بازی کردیم و اون نفری که حاکم بود شد شیطون. یه بنده خدا دیگه هم شد حاکم. اونم به تلافی حکم من گفت باید بره تو کوچه با شُرت از دم در تا سر خیابون کلاغ پر بره و برگرده. از خنده منفجر شده بودیم. با کلی خواهش و التماس ولی قانع شد که بره. آقا اومدیم تو خیابون این شروع کرد به کلاغ پر رفتن. انگار شده بود اتوبان. فرت و فورت ماشین میومد. ما هم میخندیدیمااااا....

14 سال و 28 روز و 7 ساعت و 13 دقيقه قبل
˙·٠•● U3ef 2KA ●•٠·˙

تا ماشین میومد زودی میپرید تو خونه و دوباره بچه ها مینداختنش بیرون. خلاصه شب به یاد موندنی بود.

14 سال و 28 روز و 7 ساعت و 11 دقيقه قبل
دیدگاه غیرفعال شده است.

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)