دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

مسيح سرگردان از يغما گلرويي.... فوق العادست ... حتما بخونيد...

1391/06/18 - 11:43 در فسانه
20 ديدگاه
اميررضا

باب يكم

در برترین‌ جای‌ بهشت‌، آن‌جا که‌ یلهْ‌گاهِ بهترین‌ بنده‌گان‌ است‌، مسیح‌، غرق در نورُ غبارهای‌ درخشان‌ به‌ حلقه‌یی‌ از فرشته‌گان الهی‌ نشسته‌ بود. موهای‌ مجعّدش‌ خُرما رنگُ چشمانِ نافذِ دریایی‌اَش‌ سَرخوشُ جامه‌اَش‌ از کتانِ کاه‌ْرنگ‌. در هر کنار آب‌نماهای‌ کوچک‌ ترانه‌ می‌خواندندُ بانگِ مُرغکانِ بهشتی‌ به‌ گوش‌ می‌آمد. فراگِردش‌ را فرشته‌گان‌ به‌ پرواز بودندُ گردشِ بال‌های‌ سپیدشان‌ عطرِ دیرْیابِ بهشت‌ را به‌ هر سو می‌پَراکند. * بافه‌های‌ گیسِ فرشته‌گان‌ به‌ کمرگاه‌ می‌رِسیدُ جامه‌های‌ حریرشان‌ برفِ نونِشَسته‌ را پهلو می‌زد. * یکی‌ زان‌ همه‌، بادبزن پَرْپوش‌ را فراز سَر مسیح‌ می‌چرخاند. یکی‌ زان‌ همه‌، اِبریقی‌ از عصاره‌ی‌ تاک ‌تعارفش‌ می‌کرد. یکی‌ زان‌ همه‌، موهای‌ به‌ شانه‌ دویده‌اش‌ را به‌ نوازش‌ بود. * مسیح‌ اِبریق‌ها را یک‌ به‌ یک لاجُرعه‌ سَرکشیده‌ مَستانه‌ می‌خندید. مطربکان الهی‌ چنگُ عودها را به‌ زخمه‌یی‌ نو میهمان‌ می‌کردندُ صداشان‌ به‌ خواندنِ مدیحه‌یی‌ اوج‌ می‌گرفت‌. مسیح‌ هَم‌ با آنان‌ هم صدا شُدُ سرودِ ستایش‌ سرتاسرِ بهشت‌ را انباشت‌. * دیری‌ بود که‌ اِبنِ اعظمش‌ به‌ بهشت‌ آورده‌، به‌ خوانِ نوشی‌ بی‌مَرزَش‌ نشانده‌ بود که‌ وظیفه‌ی‌ مقدّر خویش‌ را در جُلجُتا آن‌سان‌ به‌ کمال‌ از انجام‌ بَر آمده‌ است‌. صدایش‌ یادآوردِ طنینِ داوود بودُ لحنش‌ به‌ تلاوتِ باران‌ می‌مانست‌. * ناگاه‌ مسیح‌ از خواندن‌ ماندُ حیران‌ به‌ پَری‌واره‌یی‌ که‌ از جانبِ آب‌نماها نمایان‌ شُده‌ بود نَظَر کرد. * آن‌ الهه‌ی‌ افسون‌گر، آن‌ حوری نورسیده‌ به‌ پنجه‌ی‌ آفتاب‌ می‌مانست‌. گیسوانِ اَفشانش‌ به‌ رَنگِ طلای‌ خام‌ بودُ خرامان‌ به‌ سمتِ تخت‌گاهِ مسیح‌ پیش‌ می‌آمد. مسیحِ مات‌ مانده‌، به‌ تحسینش‌ می‌نِگَریستُ پَری‌ میوه‌ی‌ سُرخی‌ به‌ دست‌ داشتُ آهووار پیش‌ می‌آمد. * مرغان‌ به‌ پیش‌بازش‌ حنجره‌ها نو کردندُ شهامتِ فوّاره‌ها به‌ اوج‌ رسید. فرشته‌گان‌ چنگُ عود از کف‌ بنهادندُ به‌ حیرتْ آن‌ زیبایی مجسّم‌ را به‌ نظاره‌ نشستند. *

14 سال و 12 روز و 21 ساعت و 32 دقيقه قبل
اميررضا

* پَری‌ یک‌ گام‌ مانده‌ به‌ مسیح‌ از رفتن‌ ماندُ به‌ دستانِ بلورین‌، سُرخْ‌میوه‌ را به‌ وِی‌ تعارف‌ کرد. مسیح‌ که‌ همچنان‌ از زیبایی آن‌ پَری‌ در شگفت‌ مانده‌ بود، میوه‌ را بوییده‌ به‌ نیش‌ کشیدُ چندان‌ که‌ به‌ جویدن‌ بود با او، با زیباترینِ زیبایان‌ چنین‌ گُفت‌. «ـ‌این‌ کدامین‌ میوه‌ است‌ که‌ طعمش‌ به‌ حلاوتِ چهره‌ی‌ خادم نو رسیده‌ی‌ ماست‌؟» * پَری‌ به‌ عشوه‌ دست‌ در گیسوان‌ بُردُ پاسخ‌ داد. «ـ‌ به‌ شعبده‌ی‌ کردگارِ پِدر، ثمر تمام نباتات‌ در دهان سَروَرمان‌ قندِ مکرّر را یادآور است‌!» * مسیح‌ ـ بی‌تاب‌ از تعارفی‌ چنین‌ ـ گفت‌. «ـ‌ لیکن‌ این‌ میوه‌ شیوه‌ دِگَر کرد! تا کنونم‌ چنین‌ مائده‌یی‌ به‌ دهان‌ نرسیده‌ بود! بگو! بگو نامِ این‌ اکسیر معجزه‌گر را!» * پَری‌، پُشت‌ به‌ او کرده‌ به‌ کرشمه‌ پُرسید. «ـ سَروَرَم‌ مَرا چه‌ می‌بَخشَد اگرش‌ نامی‌ چنین‌ نابه‌چنگ‌ را در میان‌ بگذارم‌؟» * مسیح‌ خشمگین‌ از جا برخاستُ گفت‌. «ـ چه‌ بَر زبان‌ راندی‌؟» * پَری‌ که‌ همچنان‌ پُشت‌ به‌ او ایستاده‌ بود، به‌ صدای‌ سحرْانگیزش‌ گفت‌. «ـ پُرسیدم‌ آن‌ سوی‌ بَرمَلا کردنِ نام سَربه‌مُهری‌ از این‌ دست‌، مَرا چه‌ پیشکش‌ می‌دهید؟ مگر نه‌ که‌ بی‌تابِ دانستن این‌ نامید؟ » * مسیح‌اَش‌ به‌ عربده‌ گفت‌. «ـ خادِمی‌ بدین‌ گستاخی‌ بندیده‌ بودیم‌! که‌ هستی‌ تو که‌ چنین‌ یاوه‌ با سَروَر موعودِ خویش‌ سُخن‌ می‌گویی‌؟ بگو تا خشم الهی‌ خاکسترت‌ نکرده‌!» * پَری‌ به‌ سوی‌ او چرخیدُ چشم‌ در چشمش‌ نهاده‌ گفت‌. «ـ مرا از شعله‌ مترسان‌! دُردانه‌ی‌ آسمان‌ها! آن‌ دَم‌ که‌ خاکستر شُدم‌ نه‌ تو بودی نه‌ این‌ بَرده‌گانِ بال‌دار کاسه‌لیس‌! تنها من‌ بودمُ آن‌ بودِ نامیرا وُ منزلی‌ به‌ وسعتِ تمام کهکشان‌ها! معنای‌ بی‌زنگار عشق‌ بودم‌ من‌، به‌ آن‌ هنگام‌ که‌ آدم اول‌ تنها به‌ حُکم غریزه‌ حوّا را بشناخت‌!»

14 سال و 12 روز و 21 ساعت و 31 دقيقه قبل
اميررضا

مسیح‌ که‌ از یاغی‌گری پَری‌ در شگفت‌ مانده‌ بود، آن‌ سوی‌ واحه‌یی‌ او را پُرسید. «ـ بگو که‌ هستی‌ تو؟ این‌ واپسین‌ رُخصتِ ماست‌! ما از این‌ پیش‌تَر خادمان خطاکار بسیاری‌ را به‌ عقوبتِ گناهانی‌ از گناهِ تو کوچک‌تر به‌ تَلِ خاکستر بَدَل‌ کرده‌ایم‌! بگو دلیلِ این‌ گُستاخی‌ را وُ جانِ بی‌مقدارِ خویش‌ را به‌دربِبَر!» * پَری‌ جَستی‌ زدُ همْ‌چنان‌ که‌ به‌ سانِ گردْبادی‌ می‌چرخید ، به‌ آوای‌ بُلند صدا در داد. «ـ من‌ همانم‌ که‌ نامِ آدم‌ را بَر او نهادمُ نام حوّا را وُ نام تَک‌ تَک‌ جانوران‌ را، آن‌دَم‌ که‌ به‌ خطی‌ طویل‌ از مقابلِ او می‌گذشتند تا به‌ هَر یک‌ نامی‌ سزاوار هیبتشان‌ بخشد! او را که‌ بی‌بهره‌ بود از اعجازِ عقل‌ یاور بودم‌ من‌! محرم مویه‌های‌ الهی‌ بودم‌، از آن‌ پیش‌تَر که‌ اَبْ مَرا فرمان‌ دهد زانو برزمین‌ نَهَم‌ در مقابلِ آفرینه‌یی‌ که‌ به‌ مَدَدِ امدادِ ناپدیدِ من‌، یارای‌ ادراک موجوداتِ پیرامُنش‌ بود! درمی‌یابی‌ خِفتی‌ چندان‌ عظیم‌ را که‌ اسبِ تک‌ْتازی‌، یابوی‌ کور نحیفی‌ را نماز بَرَد؟ پَس‌ منِ عاشق‌ را ـ که‌ دیرزمانی‌ سُجده‌گذار نام او بودم‌ حتّا ـ به‌ گُناهِ آن‌ که‌ دوست‌تَرَش‌ می‌داشتم‌ از آن‌ لعبتک دست‌ساز سخن‌گو، تاراند تا بازی‌چه‌ی‌ آفرینه‌ی‌ ناعقل خویش‌ شَوَد! پَس‌ من‌ که‌ می‌دانستم‌ آدمی‌ را بی‌پرتو عقل‌ عمری‌ بی‌ثمر بخواهد بودُ به‌ نابودیش‌ سَروَرَم‌ رنجه‌ خواهد شُد، میوه‌ی‌ ممنوعِ عقل‌ را به‌ او خورانیدم‌ تا توانِ پرستش معبودش‌ با او باشد! میوه‌یی‌ مانندِ همان‌ که‌ تو چندی‌ پیش‌ به‌ نیش‌ کشیدی‌!» * مسیح‌ وحشت‌زده‌ میوه‌ی‌ دندان‌زده‌ را بر زمین‌ انداختِ عقب‌ کشید. پَری‌ به‌ صدای‌ بُلند خندیدُ رفته‌ رفته‌ صدایش‌ به‌ صدایی‌ هایل‌ بَدل‌ شُد. «ـ دیر است‌ اِبن نازپَروَرده‌ی‌ آفریده‌گار! دندان‌ زَدَن آن‌ میوه‌ تمام پیشینه‌ی‌ روشنت‌ را به‌ باد داده‌ است‌! تو که‌ کیفر این‌ خطا را خوب‌ می‌دانی‌! نمی‌دانی‌؟» * مسیح‌ به‌ سر زدُ نالید. «ـ باید می‌دانستم‌! خُدای‌ پدر زنهار داده‌ بود که‌ تو گَه‌گاه‌ به‌ هزار نیرنگ‌ پا در بهشتِ بَرین‌ می‌نهی‌! باید می‌دانستم‌...»

14 سال و 12 روز و 21 ساعت و 31 دقيقه قبل
اميررضا

مسیح‌ سَر به‌ زانو نهاده‌ به‌ مویه‌ نِشَست‌. پَری‌ فراگردِ او چرخیده‌ چنین‌ می‌گفت‌. «ـ دیرم‌ شناختی‌! پسرک دُردانه‌... آری‌! شیطانم‌ من‌! تماشایم‌ کن‌! به‌ بی‌راهه‌ بَرَنده‌ی‌ آدمیان‌! فرشته‌ی‌ بُهتان‌ خورده‌ی‌ سوخته‌ در آتشم‌ من‌! تماشایم‌ کن‌! تنها محرمِ تخت‌گاهِ کیهانم‌! مُجاور رانده‌یی‌ که‌ خداوند از غیبتِ حضورش‌ تا اَبدالاباد پِی مرهمی‌ می‌گردد!» * صاعقه‌ها به‌ نعره‌ درآمدندُ مرغکانِ بهشتی‌ از سَرِ شاخ‌ها بِپَریدند. فرشته‌گان‌ هر یک‌ وحشتْزده‌ به‌ سویی‌ گریختند. پَری‌ همْچنان‌ چرخ‌ می‌زدُ رفته‌ رفته‌ گیسِ طلارنگُ جامه‌ی‌ حریرش‌ به‌ سیاهی می‌گرایید. این‌ شیطان‌ بود که‌ از خلواره‌ی‌ زیبای‌ خود بیرون‌ می‌جهیده‌. گردبادی‌ هایل‌ بر بهشتِ بَرین‌ وَزیدن‌ گرفتُ برگِ درختان بهشتی‌ را به‌ هر سویی‌ پَراکند. گویی‌ شِمّه‌یی‌ از دوزخ‌ به‌ بهشت‌ پانهاده‌ باشد. * فوّاره‌ها اندک‌ اندک‌ می‌خُشکیدندُ آوای‌ روح‌نوازشان‌ به‌ قطرانی‌ عصبْ‌خراشُ شمّاطه‌وار بَدَل‌ می‌شُد. پنداری‌ سایه‌ی‌ شیطان‌ بود که‌ بر گستره‌ی‌ بی‌مرز بهشت‌ می‌خزید. * به‌ ناگاه‌ نوری‌ از بالادست‌ تُتُق‌ کشیدُ جارِ بُلندِ الهی‌ گردبادِ هیولا را به‌ توقّف‌ واداشت‌. یکایک برگ‌ها دوباره‌ به‌ شاخه‌ پیوستندُ آوای‌ مُرغکان‌ به‌ نشانه‌ی‌ رفعِ شَر شنیده‌ شُد. * شیطان‌ به‌ زانو در آمدُ همْچنان‌ که‌ شانه‌هایش‌ از بی‌تابی ریسه‌ می‌لرزیدند رو به‌ آن‌ نورِ نامیرا سجده‌ کرد. * مسیح‌ هم‌ شر‌مسارِ خطای‌ خویش‌ به‌ سجده‌ در آمدُ با او، با آفریده‌گارِ خویش‌ چنین‌ گفت‌. «ـ مَرا ببخش‌! اِی‌ پدر! اِی‌ اِبتدای‌ هرچه‌ عطوفت‌! ببخش‌ این‌ اِبنِ ناخلف‌ را!» * آسمان‌ را پاسخی‌ نیامد. شیطان‌ سَر از سجده‌ برداشته‌ بودُ عاشقانه‌ آن‌ نور را می‌نگریست‌. * به‌ یک‌ دَم‌ پرتوی‌ خدنگ وار در چشمانش‌ نشستُ ضجّه‌اَش‌ تمامِ آن‌ کرانه‌ را اَنباشت‌. * دست‌ به‌ چشمانِ گداخته‌ی‌ خود بُردُ سَر به‌ زیر آورده‌ نالید.

14 سال و 12 روز و 21 ساعت و 30 دقيقه قبل
اميررضا

«ـ حتّا اگرم‌ سُربِ داغ‌ به‌ دیده‌ بریزی‌ دیده‌ از تو بَر نمی‌گیرم‌، هر چند که‌ مرا به‌ بازیچه‌یی‌ برفروختی‌! عاشقم‌ تو را تا نهایتِ رنج‌! تا نامتناهی فلکت‌ عاشقم‌! حتّا اگرم‌ به‌ تازیانه‌ی‌ آتشْ‌بار مُثله‌ کنی‌! آبروی‌ عشقِ نخستم‌ منُ معشوقی‌ چون‌ تو را به‌ هر عقوبتی‌ حق‌گذارم‌! بسوزان‌ مَرا که‌ آتش تو تداعی خُنکای‌ چشمه‌های‌ بهشت‌ است‌! از خاکسترم‌ بازخواهم‌ گشت‌ تا شعله‌ی‌ شراره‌ی عاشق‌ْسوز تو هم ‌برقرار بماند!» * گدازه‌یی‌ صاعقه‌وار فرود آمدُ شیطان‌ را به‌ تل خاکستر بَدَل‌ کردُ آن‌ خاکستر به‌ همراهِ باد به‌ سوی‌ بی‌سو روان‌ شُد. * مسیح‌ در سجده‌ می‌گریستُ آهسته‌ زمزمه‌ می‌کرد، تو گویی‌ که‌ با خویش‌ سخن‌ می‌گفت‌. «ـ آدم اول‌ هَم‌ اگر این‌ گونه‌ ـ به‌ سالوس‌ ـ سیب‌ را بلعیده‌ باشد، به‌ نام مادرم‌ قسم‌ که‌ سزاوار عقوبت‌ نیست‌! ...اینک‌ چه‌ کنم‌؟ پدر! از این‌ پَس‌ چه‌ کنم‌ با آبروی‌ رفته‌ به‌ بادم‌؟ باید گریزگاهی‌ باشد از این‌ ننگِ دامن‌گیر! بگو با من‌ چاره‌ی‌ این‌ تیره‌روزی‌ را؟ » * سَر از سجده‌ برداشتُ رو به‌ آن‌ نورِ خیره‌ کننده‌ غرّید. «ـ آخر چرا؟ چرا مَرا به‌ زدودن چنین‌ ننگی‌ یارایی‌ نمی‌دهی‌؟ معنای‌ این‌ سکوت‌ را در نمی‌یابم‌! معنای‌ این‌ سکوت‌ را در نمی‌یابم‌! مگر نه‌ که‌ مَرا به‌ دیگر بنده‌گانت‌ اَرجی‌ هَست‌؟ مگر نه‌ که‌ از پُشتُ تُخمه‌ی‌ تو بودم‌ منُ پادشاهی مقدّرم‌ دلیلِ پیدایش آسمانُ زمین‌ بود؟ پَس‌ از چه‌ پاسخم‌ نمی‌دهی‌؟ این‌ بود؟ این‌ بود پاسخِ آن‌ گل‌میخ‌هایی‌ که‌ به‌ جانم‌ شکفتند، آن‌دَم‌ که‌ بر خاج‌ ضامن کرنش همیشه‌ی‌ آدمیان‌ بَر بارگهِ قدسی تو شُدم‌؟ پاسخِ زجر مضاعفم‌ همین‌ سکوتِ سنگین‌گذر بود؟» * آذرخشی‌ از آن‌ دست‌ که‌ چشمانِ شیطان‌ را گداخته‌ بود فرود آمدُ مسیح‌ را هم‌ به‌ ناله‌ دعوت‌ کرد. دست‌ به‌ دریای‌ سوخته‌ی‌ دیده‌گانش‌ بُردُ بر زمین‌ غلتید. چندی‌ از این‌ پهلو به‌ آن‌ پهلو شده‌ می‌نالید. *

14 سال و 12 روز و 21 ساعت و 26 دقيقه قبل
اميررضا

لختی‌ بعد تلوتلوخوران‌ از زمین‌ بَر خواستُ دوباره‌ بَرزمین‌ غلتیدُ همْ‌چنان‌ تو گویی‌ با خویش‌ در سخن‌ بود. «ـ مَرا به‌ عقوبتِ شیطان‌ سپُردی‌! مَرا که‌ از شیره‌ی‌ تو بودم‌ به‌ عذابِ بَدتَرین‌ بنده‌گانَت‌ یله‌ کردی‌! باشد! باشد که‌ من‌ تکرارِ حکایتِ اسماعیل‌ باشمُ تو ابراهیمی‌ که‌ تیغ‌ به‌ گلوگاهِ نواده‌ی‌ خود می‌نهی‌! میش مقدّسی‌ از راه‌ بنَخواهد رسید! می‌دانم‌! می‌دانم‌!» * پَس‌ مسیح‌ بَر زمین‌ خوابیدُ دست‌ها را به‌ نشانه‌ی‌ خاج‌ از هم‌ گشودِ بانگ‌ برداشت‌. «ـ اینک‌ بیا! عظیمِ آمُرزنده‌! بیا که‌ مرا عذابی‌ عظیم‌تَر از رساندن خاجَم‌ بَر سَر جُلجتا نبود: که‌ سنگینی شکنجه‌ْبار بودُ خلنده‌گی تاجِ خار بودُ تازیانه‌ی‌ بسیار تُفوی‌ مردمانم‌ چندان‌ بر چهره‌اَم‌ می‌بارید که‌ اَبری‌ عظیم‌ بَر زمینِ بایری‌ بگرید! مرا شکنجه‌یی‌ از آن‌ بیش‌ اگر آماده‌ کرده‌یی‌، بیا که‌ کوره‌های‌ تَفته‌ همیشه‌ آبستنِ فولادِ آبْ‌دیده‌اند!» * صدایی‌ راسخ‌ از سمتِ همان‌ نور بی‌انتها ندا داد. «ـ تو را وُ آدم اوّل‌ را گُفته‌ بودیم‌ که‌ به‌ نیشی‌ از این‌ میوه‌ هَر آینه‌ خواهید مُرد! گُفته‌ بودیم‌ هَر نعمتی‌ را رُخصتِ بهره‌وَری‌تان‌ هست‌، مگر این‌ میوه‌ی‌ خونْ‌رنگ‌ را که‌ به‌ خوردنش‌ خون‌ به‌ رگانتان‌ خواهد خُشکید!» * مسیح‌ به‌ طعنه‌ گفت‌. «ـ پَس‌ دروغ‌ را منزلتی‌ عظیم‌ می‌باید در قلمروِ بی‌مرزت‌! چُنین‌ که‌ اولین‌ دروغ‌ را تو گفته‌یی‌ به‌ آدم‌ نخست‌!» * هنوزش‌ کلام‌ به‌ پایان‌ نرفته‌ بود که‌ فریادی‌ دردناک‌ بَرآوردُ سَر را به‌ طرفین خود چرخاند. چندین‌ سیاه‌جامه‌ی‌ بی‌چهره‌ ظاهر شُدندُ خاجی‌ بُلند را به‌ خاک مقدّسِ بهشت‌ نشاندند.

14 سال و 12 روز و 21 ساعت و 25 دقيقه قبل
اميررضا

یکی‌ جامه‌بَر تنِ مسیح‌ دَرید. یکی‌ تاجِ خاری‌ بَر سَرش‌ نهاد. یکی‌ تازیانه‌اَش‌ زَدُ و مسیح‌ همچنان‌ به‌ نعره‌ بود. دو دیگر از آن‌ سیاه‌جامه‌گان‌ مسیح‌ را از جا کندندُ با گل‌میخش‌ به‌ خاج‌ میخْ‌کوب‌ کردند. * با هَر ضربه‌ی‌ پُتک مسیح‌ نعره‌ می‌زَدُ فرشته‌گان‌ از دوردست‌ به‌ تماشای‌ عذابِ او ـ که‌ سروردیرینه‌شان‌ بود ـ می‌گریستند. مسیح‌ به‌ خاج‌ رفته‌ از درد ضجّه‌ می‌ زد. سیاه‌جامه‌گان بی‌چهره‌ ناپدید شُدند. * طیفِ نوری‌ چهره‌ی‌ مجروحِ مسیحِ بر خاج‌ مانده‌ را روشن‌ کردُ آن‌ صدا دوباره‌ طنین‌ انداخت‌. «ـ نه‌ به‌ خاطر بلعیدنِ سیبُ هم‌ْدستی با شیطان‌، که‌ تنها به‌ کیفر گستاخی‌ به‌ زمین‌اَت‌ حواله‌ می‌کنیم‌، تا به‌ چشم‌ ببینی‌ گوسپندان بی‌گنه‌اَت‌ را! تا ببینی‌ که‌ گرگان‌ مالک گله‌اندُ از بذری‌ که‌ تو اَفشانده‌یی‌ جنگلی‌ از درختانِ آدمی‌خوار به‌ بار بنشسته‌! ناخلفی‌ چون‌ تو را چندی‌ به‌ زمین‌ رها می‌کنیم‌ که‌ عقوبتی‌ چُنین‌ از هزار گل‌میخُ تازیانه‌ دشوارتَر است‌! دستان معجزه‌گَرَت‌ با تو خواهند بود تا دریابی‌ که‌ معجزه‌ را هم‌ دیگر یارای‌ نجاتِ زمین‌ نیست‌! برو! که‌ اِراده‌ی‌ الهی‌ چنین‌ است‌! بدان‌ که‌ هم‌ْچشم تمام فرشته‌گان‌ به‌ بَدرَقه‌ت‌ خواهیم‌ گریست‌! اِی‌ خودِ ناخلفِ ما!» * مسیح‌ به‌ طعنه‌ لبْ‌خندی‌ زَدُ سرتاسَرِ بهشت‌ در تاریکی محض‌ غَرقه‌ شُد.

14 سال و 12 روز و 21 ساعت و 20 دقيقه قبل
اميررضا

یکی‌ جامه‌بَر تنِ مسیح‌ دَرید. یکی‌ تاجِ خاری‌ بَر سَرش‌ نهاد. یکی‌ تازیانه‌اَش‌ زَدُ و مسیح‌ همچنان‌ به‌ نعره‌ بود. دو دیگر از آن‌ سیاه‌جامه‌گان‌ مسیح‌ را از جا کندندُ با گل‌میخش‌ به‌ خاج‌ میخْ‌کوب‌ کردند. * با هَر ضربه‌ی‌ پُتک مسیح‌ نعره‌ می‌زَدُ فرشته‌گان‌ از دوردست‌ به‌ تماشای‌ عذابِ او ـ که‌ سروردیرینه‌شان‌ بود ـ می‌گریستند. مسیح‌ به‌ خاج‌ رفته‌ از درد ضجّه‌ می‌ زد. سیاه‌جامه‌گان بی‌چهره‌ ناپدید شُدند. * طیفِ نوری‌ چهره‌ی‌ مجروحِ مسیحِ بر خاج‌ مانده‌ را روشن‌ کردُ آن‌ صدا دوباره‌ طنین‌ انداخت‌. «ـ نه‌ به‌ خاطر بلعیدنِ سیبُ هم‌ْدستی با شیطان‌، که‌ تنها به‌ کیفر گستاخی‌ به‌ زمین‌اَت‌ حواله‌ می‌کنیم‌، تا به‌ چشم‌ ببینی‌ گوسپندان بی‌گنه‌اَت‌ را! تا ببینی‌ که‌ گرگان‌ مالک گله‌اندُ از بذری‌ که‌ تو اَفشانده‌یی‌ جنگلی‌ از درختانِ آدمی‌خوار به‌ بار بنشسته‌! ناخلفی‌ چون‌ تو را چندی‌ به‌ زمین‌ رها می‌کنیم‌ که‌ عقوبتی‌ چُنین‌ از هزار گل‌میخُ تازیانه‌ دشوارتَر است‌! دستان معجزه‌گَرَت‌ با تو خواهند بود تا دریابی‌ که‌ معجزه‌ را هم‌ دیگر یارای‌ نجاتِ زمین‌ نیست‌! برو! که‌ اِراده‌ی‌ الهی‌ چنین‌ است‌! بدان‌ که‌ هم‌ْچشم تمام فرشته‌گان‌ به‌ بَدرَقه‌ت‌ خواهیم‌ گریست‌! اِی‌ خودِ ناخلفِ ما!» * مسیح‌ به‌ طعنه‌ لبْ‌خندی‌ زَدُ سرتاسَرِ بهشت‌ در تاریکی محض‌ غَرقه‌ شُد.

14 سال و 12 روز و 21 ساعت و 20 دقيقه قبل
اميررضا

بابِ دُیم‌

پَس‌ مسیح‌ آواره‌ شُد به‌ زمین‌ و زمین‌ دیرسالی‌ به‌ گردش‌ بودُ انسان‌ به‌ ضمانتِ فرزانه‌گی‌، آسمان‌ را وُ کوه‌ را وُ دریا را به‌ غلامی خویش‌ درآورده‌ بود. * چالِشی‌ از پِی چالش دیگر میانِ انسان‌ها در گرفته‌ بودُ هَوا بوی‌ گوشتِ سوخته‌ وُ گدازه‌ی‌ سُرب‌ داشت‌. * مسیح‌ از بختک دردناک خاج‌ رها شُدُ خود را یکه‌ به‌ دشتی‌ سبزْ فُتاده‌ یافت‌. برخاستِ به‌ هر سویی‌ نگریستُ جُز سبزه‌های‌ رقصنده‌ به‌ نوازشِ باد هیچ‌ بندید. آسمانی‌ را نگریست‌ که‌ دیگر لاجوردُ فیروزه‌ را پهلو نمی‌زَد. * زمینْ هَر از گاهی‌ زیرِ قدم‌هایش‌ به‌ لَرزشی‌ خفیف‌ صدا می‌کرد، چونان‌ پوستِ چهارپایی‌ که‌ نشستنِ مگسی‌ را رعشه‌ می‌گیرد. * به‌ سویی‌ روان‌ شُد مگر که‌ دیدنِ انسانی‌ این‌ خوابِ تلخ‌ را به‌ او بِباوَرانَد. پَس‌ برهنه‌پا گام‌ می‌زَد بَر زمینُ به‌ دیده‌ی‌ حیرت‌ پیرامُن خویش‌ را نظر می‌کرد. تو گویی‌ او نبود که‌ هزاره‌یی‌ پیش‌ بَر همین‌ سیاره‌ گام‌ زَده‌ بودُ سخن‌ گُفته‌ بودُ باور شُده‌ بودُ اِنکار وَ بَر خاج‌ رفته‌ بود. * ساعاتی‌ چند را هم‌ از این‌ دست‌ رَوان‌ شُد. به‌ شگفت‌ می‌نگریست‌ هَر پرنده‌ را وُ هَر درخت‌ را، به‌ شگفت‌ می‌نگریست‌ هَر گلُ هَر نسیم در گذر را و گام‌ می‌زَد بَر پهنه‌ی‌ دشت‌. * استوای‌ روز آمدُ خورشید به‌ طاق آسمان‌ رسیدُ او همچنان‌ به‌ راه‌ بود... پایش‌ از گزنه‌های‌ زمین‌ در آزارُ دلَش‌ از ناسپاسی آسمان‌. * بی‌تابی‌ را در اقضای‌ فُتادن‌ بود، که‌ سِحرِ صدای‌ نی‌لَبَکی‌ جانِ دوباره‌اَش‌ بخشید. روان‌ شُد از پِی صدا وُ آن‌ سوی‌ پُشته‌یی‌ رمه‌گان سفیدش‌ به‌ چشم‌ آمَد وَ سگی‌ حنارنگ‌ که‌ به‌ بویی‌ غریبه‌ پارس‌ می‌کرد. *

14 سال و 12 روز و 21 ساعت و 19 دقيقه قبل
اميررضا

آن‌سوتَر پسرک نوسالی‌ کنارِ سنگْ‌چین اجاقی‌ به‌ دمیدن نِی‌لَبَک‌ بود. به‌ دیدن مسیح‌ که‌ با گیسوان سپرده‌ به‌ باد پیش‌ می‌آمَد از جا برخاستِ چوبْ‌دستی‌ از زمین‌ بَرگرفت‌. مسیح‌ نیز هم‌ از آن‌ دست‌ می‌آمدُ هیچش‌ هَراس‌ نبود. * پسرک‌ بانگ‌ زَد. «ـ یک‌ گام دیگر اگر پیش‌ بگذاری‌، سَگ‌ را به‌ جانبت‌ رها خواهم‌ کرد. دو روز تمام‌ را هیچ‌ بنَخورده‌، تا از خون گرگانُ دزدان گله سیرآب‌ شَوَد. همان‌ جا بمانُ بگو که‌ هستی چه‌ می‌خواهی‌؟» * مسیح‌ با دست‌های‌ گشاده‌ از هم‌، همچنان‌ که‌ پیش‌ می‌آمد گفت‌. «ـ من‌ عیسای‌ مسیحم‌! پسر مریم‌! پیام‌آورِ آفریده‌گارِ تو!» * پسرک‌ زهرخندی‌ زَدِ چوبْ‌دست‌ را از دستی‌ به‌ دستِ دیگر داده‌ گفت‌. «ـ پَس‌ دانستم‌ که‌ دیوانه‌یی‌! من‌ هم‌ کریستوفر مقدّسم‌! این‌جا هَم‌ واتیکان‌ است‌! پیش‌تَر اگر بیایی‌ خوراک سگِ گلّه‌ خواهی‌ شُد!» * مسیح‌ همچنان‌ می‌آمد. پسرک‌ سگ‌ را به‌ سوی‌ او رَم‌ دادُ سگ‌، غرّان‌ به‌ جانبِ مسیح‌ شتافت‌. یک‌ قدم‌ مانده‌ تا رسیدنُ گزیدنِ او، مسیحش‌ به‌ چشمانِ نافذ نظر کردُ سَگ‌ به‌ زوزه‌یی‌ دوستانه‌ سَر بَر پای‌ او نهاد. پسرک رَمه‌بان‌ در حیرتِ این‌ رفاقتِ ناباور نظاره‌گرشان‌ بود. مسیح‌ به‌ عزم رسیدن‌ به‌ پسرک‌ پیش‌ آمَد. * پسرک‌ چوبْ‌دست‌ را فراز سَر بُرده‌ وُ نعره‌ زَد. «ـ قَدَمی‌ دیگر اگر پیش‌ بگذاری‌ کاسه‌ی‌ سَرَت‌ را به‌ ضربه‌یی‌ پریشان‌ خواهم‌ کرد!» * مسیح‌ پیش‌ آمدُ چشم‌ در چشم پسرک‌ ـ که‌ دِلْ آماده‌ی‌ فرود آوردنِ ضربه‌ بود ـ ایستاد. * پسرک‌ مویه‌ کرد. «ـ یک‌ از این‌ گلّه‌ اگر کم‌ شَوَد پدرم‌ مَرا وُ آن‌گاه‌ تو را خواهد کشت‌!» * مسیح‌ سَرَش‌ را نوازش‌ کرده‌ به‌ لبْ‌خندش‌ گفت‌. «ـ مَرا با گله‌ی‌ تو کاری‌ نیست‌! تنها قرصی‌ نان‌ می‌خواهمُ جُرعه‌یی‌ آب‌! اگر نه‌، سمتِ شهر را نشانم‌ بده‌ تا راهی‌ شَوَم‌ که‌ بی‌قرارِ دیدن آدمیان بسیارم‌!»

14 سال و 12 روز و 21 ساعت و 18 دقيقه قبل
اميررضا

پسرک‌ با دهان گشوده‌ی‌ وهنی‌ گفت‌. «ـ پَس‌ تو به‌ دُزدیدن گلّه‌ی‌ نیامده‌یی‌؟ پَس‌ تو سارق گوسپندان‌ نیستی‌؟» * مسیحش‌ پاسخ‌ داد. «ـ یک‌بار تو را گفتم‌! من‌ عیسای‌ مسیحم‌! پسرِ مریم‌! پیام‌آورِ آفریده‌گار!» * پسرک‌ ریسه‌ رفته‌ گفت‌. «ـ توفیری‌ نیست‌! پدرم‌ می‌گوید دیوانه‌گان‌ به‌ کودکان‌ مانندند! بیا! قرصی‌ نانُ تکه‌یی‌ پنیرُ کوزه‌یی‌ عسل‌ در خورجین‌ دارم‌! اگر شکم‌باره‌ نباشی‌ هردوی‌ ما را کفایت‌ خواهد کرد!» * پَس‌ مسیح‌ بَر خوانِ ساده‌ی‌ چوپان‌زاده‌ نشستُ به‌ قرصی‌ نان‌ گرسنه‌گی‌ را از خود تاراند. * پسرک‌ او را گفت‌. «ـ به‌ پنیرُ عسل‌ شکم‌ سیر کن‌ که‌ نان خالی‌ قدم‌های‌ تو را به‌ شهر نمی‌رسانَد!» * مسیح‌ به‌ نگاهی‌ مهربانش‌ گفت‌. «ـ مرا همین‌ قرصِ نان‌ کفایت‌ می‌کند، بگو چند فرسخ‌ به‌ شهر مانده‌ است‌؟» * پسرک‌ روی‌ بَر آسمان‌ کرده‌ در حال یافتن پاسخ‌ بود. «ـ بُگذار ببینم‌! تا شهر با رانه‌ دو ساعت‌ در راهیمُ با اسب‌ پنج‌ ساعت‌...» * مسیحش‌ پُرسید: «ـ رانه‌ چیست‌؟» پسرک‌ قهقهه‌ زدِ به‌ نگاهی‌ ناباور از او پُرسید: «ـ تو نمی‌دانی‌ رانه‌ چیست‌؟ آیا تا به‌ حال‌ بَر آن‌ ننِشسته‌یی‌؟» * مسیح‌ پاسخ‌ گفت‌: «ـ نه‌!» * پسرک‌ برخاستُ به‌ انگشتِ اشاره‌ انتهای‌ دشت‌ را نشان‌ داده‌ وَ از او پُرسید: «ـ آن‌ جاده‌ را می‌بینی‌؟» در انتهای‌ اُفُق‌ خطِ خاکستری جاده‌یی‌ نمایان‌ بود که‌ پنهان‌ مانده‌ بود از دیده‌گان مسیح‌. * مسیح‌ دیده‌ به‌ آن‌ سو بَر دوختُ گفت‌: «ـ آری‌! می‌بینم‌! آن‌ ارّابه‌های‌ بی‌اَسب‌ را می‌گویی‌ که‌ به‌ شتاب‌ در گُذرند؟» * پسرک‌ پُشت‌ به‌ مسیح‌ کرده‌ گفت‌: «ـ دیگر مگو که‌ به‌ عُمر خویش‌ رانه‌ ندیده‌یی‌!» * مسیح‌ رو به‌ روی‌ پسرک‌ ایستادُ گفت‌: «ـ مَرا دروغزن‌ می‌دانی‌؟» * پسرک‌ چندی‌ دیده‌گان تیره‌ی‌ خویش‌ را به‌ دیده‌گان اقیانوسی مسیح‌ دوخته‌، وَ آن‌گاه‌ گفت‌: «ـ در چشمانت‌ چیزی‌ می‌بینم‌ که‌ یا حقیقتِ محض‌ است‌، یا جُنونُ بی‌خبری‌! آن‌ها ارابه‌های‌ بی‌اَسب‌ نیستند! رانه‌اَند! یعنی‌ مَرکبی‌ که‌ به‌ سوخت‌ پیش‌ می‌رَوَد نه‌ به‌ نیروی‌ چهارپایان‌!»

14 سال و 12 روز و 21 ساعت و 15 دقيقه قبل
اميررضا

مرگِ پدربزرگ‌ تیرِ خلاصِ دعا در تبارِ من‌ شُد! چرا که‌ همه‌ دیدند آن‌ که‌ هماره‌ دعا بَر لب‌ داشت‌ به‌ دستِ آن‌ که‌ دعا نمی‌دانست‌ از پا درآمد وَ آب‌ از آبِ آسمانِ الهی‌ تکان‌ نخورد!» * مسیح‌ از جا برخاستُ به‌ حیرت‌ گفت‌. «ـ می‌خواهی‌ بگویی‌ با آن‌ اربابِ کشنده‌ هیچ‌ نَکردند؟» * پسرک‌ به‌ پوزخندی‌ گفت‌. «ـ نه‌! چرا که‌ مسیح‌ مقدّس‌ در مقابلِ هر تپانچه‌ روی‌ دیگرِ صورت‌ را نشان‌ می‌داد! تو که‌ خود را مسیح‌ می‌نامی‌، بگو با چنین‌ کاری‌ می‌خواستی‌ چه‌ را نثار تبار خود کنی‌! برده‌گی‌ را؟ یعنی‌ آنان‌ که‌ از تو پیروی‌ می‌کنند، لَگَد مال‌ شُده‌ عرق بریزندُ آن‌ که‌ تپانچه‌ بَر صورتشان‌ می‌زنَد بی‌گزند بی‌آساید؟ این‌ را می‌خواستی‌ تو؟» * مسیح‌ نعره‌ زَد. «ـ نه‌!!! هیچ‌ دادگری‌ چنین‌ نخواهد! من‌ می‌خواستم‌ آشتی‌ را به‌ آدمیان‌ بیاموزم‌! می‌خواستم‌ آنان‌ برابری‌ را میانِ خود به‌ تساوی‌ قسمت‌ کنند! می‌خواستم‌ ستم‌ را از سرتاسر زمین‌ بزدایم‌! سخنِ من‌ این‌ نبود! سخنِ من‌ چُنین‌ نبود...» * پَس‌ به‌ زانو در آمده‌ گریست‌. * پسرک‌ کنارِ او نشسته‌ دست‌ بَر شانه‌هایش‌ نهادِ وُ گفت‌. «ـ خود را عذاب‌ نَده‌! برادر! تو که‌ عیسای‌ مسیح‌ نیستی‌! برخیز!» * مسیح‌ بَرخاستُ پسرک‌ را نگریسته‌ وَ گفت‌. «ـ چند تبار ستم‌کشیده‌ی‌ دیگر چون‌ تبارِ تو در زمین‌ هست‌؟ می‌دانی‌؟» * پسرک‌ گفت‌. «ـ نمی‌دانمُ نمی‌خواهم‌ بدانم‌! از ستمی‌ که‌ بر همْ‌خونانِ من‌ رفته‌ آگاهمُ همین‌ برای‌ گریز از بنده‌گی هر کسُ هَر چیزی‌ مَرا کفایت‌ می‌کند! امّا اگر جستُجو کنی‌ شاید هَر تبارُ هَر قومی‌ را هزاران‌ چو من‌ باشد!» * مسیح‌ دست‌ بَر جبین‌ نهاده‌ نالید. «ـ وامصیبتا! وامصیبتا! چه‌ خوشْ‌باورانه‌ می‌پنداشتم‌ که‌ رفتارِ من‌ در زمین‌ سَرمشقِ برابری رواجِ عدالت‌ گشته‌ است‌! چه‌ ساده‌ بودم‌ من‌! چه‌ ساده‌ بودم‌ من‌!» * پسرک‌ دستِ او را گرفته‌، کوره‌ راهی‌ را نشانش‌ دادُ گُفت‌. «ـ گریه‌ نکن‌! مسیحِ موعود، یا هَر که‌ هستی‌! این‌ راه‌ را بگیرُ برو! در شب‌ ، چراغِ باروی بُلندِ شهر تو را راه‌‌ بَر خواهد بود! پیش‌ از خروسْ‌خوان‌ به‌ شهر بی‌خروسی‌، که‌ لبْ‌ریز ارّابه‌های‌ بی‌استر است‌ خواهی‌ رسید!»

14 سال و 12 روز و 21 ساعت و 11 دقيقه قبل
اميررضا

پسرک‌ شولایی‌ کوچک‌ از کنار سنگْ‌چین اُجاق برداشتُ آن‌ را بَر شانه‌ی‌ مسیح‌ انداخته‌ ادامه‌ داد. «ـ شبانه‌ با این‌ لباسِ نازُک‌ رَنجه‌ خواهی‌ شُد! برو! سفر به‌ سلامت‌!» * مسیح‌ به‌ زانو درآمده‌ پای‌ آن‌ چوپان‌ را بوسیده‌ ناله‌ کرد. «ـ مَرا ببخش‌ ستمْ‌بَر کوچک‌! مَرا ببخش‌ که‌ خود از میوه‌ی‌ بذرِ اعمالم‌ بی‌خبر بودم‌! مَرا ببخش‌! مرا ببخش‌!» * پسرک‌ خود را کنار کشیده‌ گُفت‌. «ـ برخیز! چه‌ می‌کنی‌! اگر به‌ بخشایشِ من‌ رضایت‌ می‌دَهی‌، بدان‌ که‌ تو را بخشیدم‌! برخیزُ مَرا شرمْ‌سارِ خویش‌ مَکن‌! تماشای‌ انسان‌های‌ زانو زَده‌ همواره‌ دِلَم‌ را به‌ درد می‌آوَرَد!» * مسیح‌ به‌ صورتِ خیسِ اشک‌ برخاستِ گفت‌. «ـ بگو که‌ مسیح‌ را بخشیده‌یی‌! یک‌بار دیگر بگو!» * پسرک‌ به‌ خنده‌ گفت‌. «ـ به‌ شاد کردن دلِ دیوانه‌یی‌، خدای‌ را هَم‌ می‌شَوَد بخشید! برو که‌ من‌ مسیح‌ را هَم‌ بخشیدم‌!» * مسیح‌ او را به‌ آغوش‌ گرفته‌ گفت‌. «ـ تو را تا همیشه‌ سپاس‌خواهم‌ داد، که‌ آن‌چه‌ را لاف‌ می‌زَدَم‌ به‌ حقیقتم‌ آموختی‌!» و آن‌گاه‌ همْ‌چنان‌ که‌ می‌گریست‌ در کوره‌ راه‌ روانه‌ شُد. * پسرکش‌ به‌ دریغ‌ نظاره‌ می‌کردُ سگِ خویش‌ را به‌ نوازش‌ بود. * مسیح‌ اُفتان‌ در کوره‌ راه‌ پیش‌ می‌رفتُ هذیان‌وار با خود در سخن‌ بود. «ـ چه‌ کرده‌یی‌ با تبارِ خود؟ چه‌ ساخته‌یی‌ از خویش‌؟ چه‌ در بدرقه‌ داری‌؟ لعنت‌ یا آمُرزش‌؟ چرا تمامِ این‌ قرن‌ها ندانستی‌؟ چرا به‌ بی‌خبری‌ گذشت‌ تمامِ این‌ همه‌ سال‌؟ چرا...» * و او در سخن‌ بود با خویشُ نسیم سَردْگذر علف‌های‌ دشت‌ را به‌ بدرقه‌اَش‌ تکان‌ می‌داد. * غروب‌ از راه‌ می‌آمدُ سایه‌ها به‌ سانِ مارانی‌ سیاه‌ بَر گستره‌ی‌ دشت‌ می‌خزیدند. مسیح‌ همچنان‌ هَروله‌کنان‌ پیش‌ می‌رفتُ چراغِ باروی‌ بُلندِ شهر، او را کوکبِ هدایت‌ بود. * دیگر شب‌ بودُ مسیح‌ بودُ قدم‌های‌ آزرده‌اَشُ گریه‌های‌ بی‌مَرزَشُ همان‌ پُرسش‌های‌ بی‌جواب‌. «ـ چه‌ کرده‌یی‌ با تبارِ خود؟ چه‌ کرده‌یی‌؟ چه‌...» وَ شبِ سیاهِ بی‌مهتاب‌، تنها گوش شنوای‌ سُخنش‌ در آن‌ دشتِ پُر سایه‌ بود.

14 سال و 12 روز و 21 ساعت و 1 دقيقه قبل
اميررضا

پسرک‌ شولایی‌ کوچک‌ از کنار سنگْ‌چین اُجاق برداشتُ آن‌ را بَر شانه‌ی‌ مسیح‌ انداخته‌ ادامه‌ داد. «ـ شبانه‌ با این‌ لباسِ نازُک‌ رَنجه‌ خواهی‌ شُد! برو! سفر به‌ سلامت‌!» * مسیح‌ به‌ زانو درآمده‌ پای‌ آن‌ چوپان‌ را بوسیده‌ ناله‌ کرد. «ـ مَرا ببخش‌ ستمْ‌بَر کوچک‌! مَرا ببخش‌ که‌ خود از میوه‌ی‌ بذرِ اعمالم‌ بی‌خبر بودم‌! مَرا ببخش‌! مرا ببخش‌!» * پسرک‌ خود را کنار کشیده‌ گُفت‌. «ـ برخیز! چه‌ می‌کنی‌! اگر به‌ بخشایشِ من‌ رضایت‌ می‌دَهی‌، بدان‌ که‌ تو را بخشیدم‌! برخیزُ مَرا شرمْ‌سارِ خویش‌ مَکن‌! تماشای‌ انسان‌های‌ زانو زَده‌ همواره‌ دِلَم‌ را به‌ درد می‌آوَرَد!» * مسیح‌ به‌ صورتِ خیسِ اشک‌ برخاستِ گفت‌. «ـ بگو که‌ مسیح‌ را بخشیده‌یی‌! یک‌بار دیگر بگو!» * پسرک‌ به‌ خنده‌ گفت‌. «ـ به‌ شاد کردن دلِ دیوانه‌یی‌، خدای‌ را هَم‌ می‌شَوَد بخشید! برو که‌ من‌ مسیح‌ را هَم‌ بخشیدم‌!» * مسیح‌ او را به‌ آغوش‌ گرفته‌ گفت‌. «ـ تو را تا همیشه‌ سپاس‌خواهم‌ داد، که‌ آن‌چه‌ را لاف‌ می‌زَدَم‌ به‌ حقیقتم‌ آموختی‌!» و آن‌گاه‌ همْ‌چنان‌ که‌ می‌گریست‌ در کوره‌ راه‌ روانه‌ شُد. * پسرکش‌ به‌ دریغ‌ نظاره‌ می‌کردُ سگِ خویش‌ را به‌ نوازش‌ بود. * مسیح‌ اُفتان‌ در کوره‌ راه‌ پیش‌ می‌رفتُ هذیان‌وار با خود در سخن‌ بود. «ـ چه‌ کرده‌یی‌ با تبارِ خود؟ چه‌ ساخته‌یی‌ از خویش‌؟ چه‌ در بدرقه‌ داری‌؟ لعنت‌ یا آمُرزش‌؟ چرا تمامِ این‌ قرن‌ها ندانستی‌؟ چرا به‌ بی‌خبری‌ گذشت‌ تمامِ این‌ همه‌ سال‌؟ چرا...» * و او در سخن‌ بود با خویشُ نسیم سَردْگذر علف‌های‌ دشت‌ را به‌ بدرقه‌اَش‌ تکان‌ می‌داد. * غروب‌ از راه‌ می‌آمدُ سایه‌ها به‌ سانِ مارانی‌ سیاه‌ بَر گستره‌ی‌ دشت‌ می‌خزیدند. مسیح‌ همچنان‌ هَروله‌کنان‌ پیش‌ می‌رفتُ چراغِ باروی‌ بُلندِ شهر، او را کوکبِ هدایت‌ بود. * دیگر شب‌ بودُ مسیح‌ بودُ قدم‌های‌ آزرده‌اَشُ گریه‌های‌ بی‌مَرزَشُ همان‌ پُرسش‌های‌ بی‌جواب‌. «ـ چه‌ کرده‌یی‌ با تبارِ خود؟ چه‌ کرده‌یی‌؟ چه‌...» وَ شبِ سیاهِ بی‌مهتاب‌، تنها گوش شنوای‌ سُخنش‌ در آن‌ دشتِ پُر سایه‌ بود.

14 سال و 12 روز و 21 ساعت و 1 دقيقه قبل
اميررضا

بابِ سیم

آسمان‌ شهر در گرگُ میش‌، خاکستر را یادآور بود، آن‌دَم‌ که‌ مسیح‌ لَنگان‌ به‌ کنگره‌ی‌ جاده‌ می‌رفت‌ وَ رانه‌ها به‌ چابُکی‌ از کنارش‌ می‌گُذشتند. شهر خُسبیده‌ رفته‌ رفته‌ پِلک‌ می‌گشود وَ پنجره‌های‌ روشن‌ خبر از بیداری آدمیانُ رانه‌ها می‌داد. * مسیح‌ به‌ شگفت‌ بَر پیرامُنش‌ نظر می‌کرد، بَر بَناهای‌ آسمانْ‌سای‌، بَر ارّابه‌های‌ بی‌استر، بَر چراغانِ سبزُ سُرخ‌ که‌ در چهارراه‌ها به‌ چشمک‌ بودند، بَر تیرک‌های‌ مفتولْ‌پوشِ کنارِ خیابان‌ وَ بَر آدمیان‌... آدمیانی‌ که‌ به‌ جامه‌گانی‌ عجیب‌ از کنارش‌ می‌گذشتند. او را که‌ گیسو پَریشان‌، به‌ رَدایی‌ بُلند در گُذر بود سائلی‌ وِلْ‌گَرد می‌پنداشتندُ به‌ اِکراهش‌ نظر می‌کردند. مسیح حیرت‌زَده‌ زائری‌ را می‌مانست‌ که‌ عظمتِ معبدی‌ جادویی‌ را به‌ تماشا نشسته‌ باشد. ساعات‌ از پِی هَم‌ می‌گذشتندُ شهر چونان‌ کندویی‌ با زنبورانِ پُر شُمار به‌ ولوله‌ بود. * مسیح‌ همچنان‌ می‌رفتُ در هَر چشمْ‌انداز معجزه‌یی‌ می‌دید. شهر او را شهر معجزه‌ بود وَ آدمیانش‌ هَر یک‌ پیام‌گذاری‌ را می‌مانستند. * از گذری‌ به‌ گذر دیگر می‌رفت‌ وَ درونش‌ را گنجایش باورِ آن‌ همه‌ نیرو نبود. * ناگاه‌ دستی‌ دامن رَدای‌ او را گرفت‌. مسیح‌ تَرسان‌ سَر چرخاندُ سائلی‌ پلشت‌ را در کنارِ خیابان‌ نشسته‌ دید. در کنارش‌ سائلی‌ دیگر کسبِ روز نو را آماده‌ می‌شُد. جامه‌هاشان‌ ریش‌ ریشُ چهره‌هاشان‌ تاریک‌. * سائلِ اوّل‌ به‌ دهانِ بی‌دندانش‌ خندیدُ گفت‌. «ـ مسیحِ موعود! کسبِ این‌ بنده‌گانِ حقیر را رونقی‌ ببخش‌! باشد که‌ گرسنه‌گی‌مان‌ را پایانی‌ باشَد!» * قهقهه‌ی‌ سائلِ دیگر خیابان‌ را انباشت‌ * مسیح‌ بی‌هَراس‌ کنارِ آنان‌ نشسته‌ به‌ لبْ‌خند با آن‌ سائلِ گفت‌. * «ـ اوّل‌ کسی‌ هستی‌ که‌ مَرا باز می‌شناسی‌!

14 سال و 12 روز و 18 ساعت و 23 دقيقه قبل
اميررضا

هَر چه‌ می‌خواهی‌ بگو تا تو را نثار کنم‌! بنده‌ی‌ مؤمن‌!» * دوباره‌ ریسه‌ی‌ آن‌ دیگر به‌ اوج‌ رسید. * سائلِ اول‌ خنده‌ فرو خوردِ به‌ آرامی‌ گفت‌. «ـ دُرُستت‌ شناختم‌! پسرِ مقدّس‌! تو به‌ راستی‌ خودِ عیسای‌ مسیحی‌؟» * مسیح‌ صدا در داد. «ـ آری‌! بَرادر! به‌ زدودنِ خطاها دگربار به‌ زمین‌ آمده‌اَم‌! بگو شما از چه‌ رو به‌ این‌ میدانْ‌گاهِ نَمور پَلاس‌ گسترده‌ید؟ در میان این‌ همه‌ عمارتِ گسترده‌، شُما را سقفِ اَمنی‌ نیست‌؟» * سائلان‌ به‌ این‌ کلام مسیح‌ تَسخر زدندُ سائلِ دوّم‌ چنین‌ می‌پُرسید. «ـ ما را عماراتُ بناهای‌ زیادی‌ هست‌! لیکن‌ خود هوای‌ مَسمومِ خیابان‌ را دوست‌تَر می‌داریم‌! می‌دانی‌ منزلْ‌گاهِ گرمُ نَرم ما کجاست‌؟» * مسیح‌ گفت‌. «ـ نه‌! بَرادر! نمی‌دانم‌!» * سائل‌ دست‌ بَر شانه‌ی‌ رفیقِ خود زَده‌ به‌ قهقهه‌ گفت‌. «ـ محبس‌!» * مسیح‌ که‌ ریشخندِ آنان‌ را دریافته‌ بود بَرخواسته‌ گفت‌. «ـ خُداوندِ بخشنده‌ شُما را هدایت‌ کند! بَرادران‌!» * عزمِ رفتن‌ داشت‌ که‌ آن‌ دو سائل‌ بَرخواستند * همان‌ که‌ اوّلش‌ سخن‌ گفته‌ بود تپانچه‌ییش‌ بَر سینه‌ زَده‌ گفت‌. «ـ کجا! پیامْ‌آور دروغزن‌! پَس‌ آن‌ مائده‌ که‌ وعده‌ دادی‌ چه‌ شُد؟ خُدایت‌ اَفسار کشید، که‌ چُنین‌ به‌ شتاب‌ قصدِ رفتن‌ داری‌؟» * سائلِ دیگر گفت‌. «ـ تو مَگَر چون‌ خودِ ما سائل‌ نیستی‌ که‌ ما را آرزومندِ هدایتی‌؟ جامه‌هایت‌ که‌ جُز این‌ نمی‌گویند! شاید پیش‌ از این‌ تَرسا بوده‌یی این‌ خزعبلات‌ که‌ بَر لب‌ می‌رانی‌ را از تکالیفِ ناتمام گُذشته‌ در خاطر داری‌!» * مسیح‌ گفت‌. «ـ من‌ عیسای‌ مسیحم‌! پسرِ مریم‌! شُما بنده‌گانِ طاغی‌ را هَم‌ معجزه‌یی‌ نثار نخواهم‌ کرد!» * دو سائل‌ بَر سَر او ریخته‌ به‌ تپانچه‌ وُ لگَدَش‌ میهمان‌ کردند وَ همچنانش‌ که‌ می‌کوفتند چنین‌ به‌ عربده‌ بودند. * ر

14 سال و 12 روز و 18 ساعت و 21 دقيقه قبل
اميررضا

یکی‌ می‌گفت‌. «ـ به‌ کارخانه‌یی‌ بزرگ‌ چلنگر بودم‌ من‌! به‌ سالیان‌ پُتک‌ می‌زَدَم‌ بَر آهنِ تَفته‌ وُ خوی‌ می‌کردم‌ از گدازش گُدازه‌ها! همه‌ عُمر به‌ ساختنِ تمثال فلزّین مسیح‌ بودم‌، تا گردن‌آویزِ آدمیان‌ شودُ نشانِ سَرسپُرده‌گی آنان‌ به‌ عیسای‌ مسیح‌! می‌دانی‌ از آن‌ پَس‌ چه‌ شُد؟ مَرا که‌ سوی‌ چشمُ قوّتِ بازو بَر سَرِ این‌ کار نهاده‌ بودم‌، به‌سانِ رانه‌ی‌ از کار اُفتاده‌ به‌ کناری‌ انداختند وَ آن‌ که‌ دیرسالی‌ به‌ تبلیغِ عظمتش‌ بودم‌ مَرا به‌ سَرانگشتانِ معجزه‌گَرَش‌ مَدَد نکرد! زنُ کودکانم‌ از من‌ رُخ‌ بَرتافتند وَ وِیلان‌ شُدم‌ در کوچه‌ها به‌ گدایی‌! تو پیام‌گذارِ دروغین‌ هَم‌ مَرا لایقِ معجزه‌ نمی‌دانی‌؟» * آن‌ دیگر می‌گفت‌. «ـ من‌ از سه‌ پُشت‌ گدا بودمُ گدا خواهم‌ ماندم‌ چرا که‌ پدرم‌ مَرا به‌ فنّی‌ دیگر دعوت‌ نکرد! به‌ منُ بَرادرانم‌ می‌گفت‌ دُزدی‌ نکنید که‌ مسیح‌ فقیران‌ را دوست‌ می‌داردُ سارقان‌ را نه‌! بَرادرانم‌ حرفِ او به‌ گوش‌ نگرفته‌ سارق شُدندُ هَر یک‌ را اینک‌ سَرپناهی‌ اَمنُ زنده‌گی آسوده‌یی‌ هست‌، امّا من‌ که‌ به‌ جلبِ مهر عیسا گدا ماندم‌ را اینک‌ جُز باد چه‌ به‌ کف‌ مانده‌؟ شبانه‌ در کنارِ گذر از سَرما لرزیدنُ در روز از تابش گزنده‌ی‌ آفتاب‌ رنجه‌ شُدن‌! مَرا جُز این‌ همه‌ عذاب‌ چه‌ پاداشی‌ مقدّر بوده‌ است‌؟» * مسیح‌ به‌ زیرِ ضرباتِ آنان‌ به‌ ناله‌ بود، هَر چند کلامشان‌ از ضربِ لگدُ تپانچه‌هاشان‌ او را دردآورتَر می‌نمودُ آزاری‌ بیشترَش‌ ارزانی‌ می‌کرد. * عابران‌ آن‌ سه‌ را می‌نگریستندُ به‌ تأسفی‌ دروغین‌، سَر جُمبان‌ می‌گذشتند! *

14 سال و 12 روز و 18 ساعت و 19 دقيقه قبل
اميررضا

شَتَک خونِ مسیح‌ بَر جامه‌ی‌ کاه‌ْرنگش‌ شقایق‌های‌ رُسته‌ به‌ کویری‌ را می‌مانست‌. * پَس‌ آن‌ دو مسیحِ خونْ‌آلوده‌ را بَر سنگْ‌فرش نمور گذر رها کرده‌، رفتند وَ صدای‌ ناله‌آسای‌ او را از پَسِ پُشتِ رفتن خویش‌ نشنیدند. * «ـ بمانید! بَرادران‌! بمانید که‌ می‌باید شُما را بخشایشی‌ طلب‌ کنم‌! بمانید، که‌ پنداری‌ تمام آدمیان زمین‌ مَرا دُشمن‌ می‌دارند! بِستان‌کاران بی‌گناهِ من‌! این‌جا بمانید! بگویید که‌ مسیحِ نادم‌ را بخشیده‌یید! بگویید» * آن‌ دو سائل‌ در انبوهی جماعت‌ گم شُدند و مسیح‌ بَر کناره‌ی‌ گذر از هوش‌ رفت‌. * خنکای‌ آبی‌ صورتِ مسیحِ از هوش‌ رفته‌ را تَر کرد. از درز پلک‌های‌ گشوده‌ی‌ خویش‌ چهره‌ی‌ دخترکی‌ را دید که‌ موهای‌ صافِ شبق‌رنگ‌ داشتُ چشمانی‌ که‌ رنگشان‌ بَرگِ اَفرا را یاد آور بود. * دخترک‌ در کنارش‌ نشسته‌ آب‌ به‌ صورتِ مسیح‌ می‌پاشیدُ می‌گُفت‌. «ـ حالتان‌ خوب‌ است‌؟ می‌خواهید طبیبی‌ خبر کنم‌؟ خونِ زیادی‌ از جبینتان‌ رفته‌! صدای‌ مَرا به‌ گوش‌ می‌شنوید؟» * مسیح‌ می‌شنیدُ یارای‌ باز گفتن پاسخش‌ نبود، او دیگر از آنِ خویش‌ نبودُ مَفتونِ شُده‌ بود به‌ زیبارویی دخترک‌. * منِ خویش‌ می‌جُستُ نمی‌یافت‌ که‌ منش‌ گم‌ شُده‌ بود به‌ جنگلی‌ از درختانِ اَفرا. * جهان‌ به‌ چشم‌اندازش‌ سبز می‌نمود، آسمان‌ سبز بود، زمین‌ سبز بود، انسان‌ نیز. * در جانش‌ حِسّی‌ شعله‌ می‌کشید که‌ تا آن‌ روزش‌ نیازموده‌ وُ نچشیده‌ بود. * و دخترک‌ همچنان‌ با وی‌ سخن‌ می‌گفت‌. «ـ بَرخیزید! کارگاهِ من‌ همین‌ نزدیکی‌ست‌! بگذارید شُما را به‌ آن‌جا بُرده‌، زخم‌هاتان‌ را مرهمی‌ نهم‌! برخیزید!»

14 سال و 12 روز و 18 ساعت و 18 دقيقه قبل
اميررضا

مسیح‌ به‌ شانه‌های‌ نازک دخترک‌ تکیه‌ کرده‌ برخاست‌ و اُفتان‌ بَر کناره‌ی‌ گذر پیش‌ رفتند. دخترک‌ همچنان‌ که‌ پیش‌ می‌رفت‌ با او چنین‌ می‌گفت‌. «ـ به‌ راسته‌ی‌ ما، سارقانِ زیادی‌ در کمینند! یک‌ بار هَم‌ انبانِ مَرا به‌ یغما بُردند! اَنبانی‌ که‌ به‌ جُز رنگُ قلمرنگ‌ چیزی‌ در آن‌ نبود! آخر من‌ نقاشم‌! کارگاهی‌ دارمُ پَرده‌هایی‌ که‌ زنده‌گی مرا ترجمه‌ می‌کنند! رسیدیم‌! این‌ دروازه‌ی‌ کارگاهِ من‌ است‌!» * پَس‌ به‌ کلید درِ سبزِ عمارتی‌ را گشود و مسیحِ به‌ خلسه‌ رفته‌ی‌ بی‌سخن‌ را به‌ درون‌ راه‌ْبَر شُد. * در به‌ دالانی‌ با سه‌ در طرفین‌ بَرمی‌گشود که‌ امتدادش‌ به‌ تالاری‌ می‌انجامید. دخترک‌ در نخست‌ را گشوده‌ مسیح‌ را به‌ داخل‌ بُرد. * اتاق را تنها یک‌ بستر بودُ یک‌ گنجه‌ وُ یک‌ میزُ یک‌ صندلی‌ وَ آیینه‌یی‌ به‌ دیوار. * دخترک‌، مسیح‌ را بَر بستر نشاندُ گفت‌. «ـ بگذارید زخم‌های‌ شما را ببینم‌!» * پَس‌ سَر خَم‌ کرد به‌ دیدن زخم جبین مسیح‌ و مسیح‌ همچنان‌ مَحوِ نظاره‌ کردنِ او بود. * دخترک‌ کاسه‌یی‌ از آبِ گَرم‌ آوَرده‌ به‌ چند دستْ‌مالِ سپید خونِ خُشکیده‌ بَر چهره‌ی‌ مسیح‌ را زدود. دستانش‌ پَرِ قو را می‌مانستند، سپیدُ نوازشْ‌گر. * به‌ نوار سپیدِ بلندی‌ زخم جبین مسیح‌ را بست‌. بیرون‌ رفتُ به‌ دیسی‌ در دست‌ بازگشت‌، جامی‌ از نوشابه‌یی‌ نارنج‌رنگُ کمی‌ غذا وُ حبی‌ سفید در آن‌ دیس‌ بود. * آنان‌ را به‌ مسیح‌ خورانیده‌ وَ پُرسید. «ـ زخم‌هایت‌ درد ندارند؟» وَ مسیحِ عاشق‌ را نه‌ احساسِ دردی‌ بودُ نه‌ توان پاسخی‌. * دخترک‌ ادامه‌ داد. «ـ لابُد از سنگینی آن‌ ضربه‌ها یارای‌ سخن‌ گفتن‌ در تو نیست‌! یک‌ چند بخُسب‌ تا توانِ رفته‌ ز کف‌ را بازیابی‌!» * هنوزش‌ این‌ سُخنان‌ به‌ پایان‌ نرفته‌ بود که‌ پلک‌های‌ سُربین مسیح‌ به‌ هَم‌ اُفتادند وَ خوابی‌ عمیقش‌ به‌ خود فرو بُرد.

14 سال و 12 روز و 18 ساعت و 17 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)