کــوچـکــ کـ ـه بـوديــم چـ ـه دل هــاي بـزرگـــي داشتـيـم اکــنـون کــه بـزرگيــم چــه دلتنگـ ـيم کـ ـاش همــان کـودکــي بـوديــم کـ ـه حـرفـهايـش را از نگــاهـش مـ ـي تـوان خــواند امـ ـا اکنـون اگــر فـريــاد هـم بـزنـيـم کسـ ـي نمــي فهمــ ــد و دل خــوش کـرده ايم کــه سکـ ـوت کـرده ايـم سـ ـکوت پــر، بهتـر از فـريـاد تـو خـ ـاليسـت دنـيـا را بـبـيـن... بچـ ـه بـوديـم از آسـ ـمان بـ ـاران مـ ـي آمــد بـ ـزرگ شـده ايــم از چشـمـهـايمـ ـان مـي آيـد!! بچـ ـه بـوديــم دل درد هـا را بــه هـ ـزار نـالــه مـي گـفتـيـم هـمه مـ ـی فـهـمـیـدنـد بـ ـزرگ شــده ايـم درد دل را بـه صـ ـد زبــان بـه کسی می گـویـیـم .... هيــ ــچ كـس نـمي فـهمـ ـد...
1391/06/18 - 23:20 در
میکده