دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

{واقعی} یعنی الان هوس هندونه کردم رفتم آشپزخونه دیدم بابام مثل من چاقو به دست داره میره سراغ هندونه.......خلاصه یه نصف هندونه آوووورد بیرون که گل{ قسمت سرش } داشت بهم بد جوری چشمک میزد ..... خلاصه رفتم با چاقو یه تیکه بر دارم بابام گفت دست نزن من بهت میدم .... یه تیکه جدا کرد اونم چی بدون گل بود ...یه تیکه دیگه گرفت پر گل هندونه بود...{پیش خودم گفتم حتما اون گل داره رو میده به من ، هر چی باشه من بچشم ،دلش میسوزه برام دیگه} .....خلاصه یه لبخندی زد و قسمت بدون گل رو داد به من ....و صدای اعتراض من بلند شد و رفتم واسه خودم یه تیکه بردارم که سر و صدای بابام بلند شد... حالا مامانم کفری شد اومد تو آشپزخونه نشست بقیشو خورد و من پشیموووون شدم که چرا من سهم خودمو نخوردم ........ کلا 200 گرم به من رسید اونم ته هندونه ....... اینجا بود که فهمیدم من سر راهیییم ...... هیچکی منو دوس نداره

1391/06/19 - 22:41
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)