باب چهارم و پنجم مسيح سرگردان از يغما گلرويي ............. بابِ چهارم آرامتَرین قیلولهی حیاتش بود، بیبختک بیکابوس که تنها رؤیایی حقیقی بودُ رهایی بیدَردی. * نه دردِ جراحاتِ تپانچهی سائلانش میگداخت، نه گفتههای آنانش به یاد میآمد، نه بهشتُ نه آن همه حوری خدمتگذار. تو گویی به اعجاز عشق، دگربار زاده شُده بود. * به بستری سپید بیدار شُد مسیح. روز از نیمه بر گذشته بود. پیرامون را نگریستُ چهرهی خویش را در آیینهی روبهرو بدید. به شگفت دیده بَر دیدهگانِ خود بَردوخت که در زیر سَربندِ زخمْپوشش به دو فیروزهی اصل میمانستند. * با خود گفت. «ـ یعنی همانم من؟ بل دیگر انسانی در من زاده شُده؟ آیا ضربتِ آن سائلانِ نگونْبختم چُنین از خویش به در فکند؟ افسوس که نتوانستم شفاعت کنم آن دو برادر را! لیکن اگرم شفاعت از ستمبَران باشد، همه عُمر ببایدم ضجّه زَدَن به درگاهِ بخشایش آدمیان که هَر آدمی را من دَردی دادهاَمُ ستمی که از مبلّغان نادانِ من با آنان رفته، از شُمار بیرون است! امّا، نه! تو چنین کردی!»
1391/06/20 - 11:53 در
فسانه
مسیح سَرا پا عریان از جا برخاستِ مقابلِ آینه ایستادُ با تصویر خود چنین گفت. «ـ تو مَرا گفتی که سلطنتِ بیمرزم ختم تمام پلشتیهاست، اتمام تمام چالشهاست! تو گفتی به خریدن زجر تمام مُریدانم دیگر دردی به زمین بِنخواهد بود! چُنین گُفتی من به چُنان عذابی تَن دادم، که خود را نجات دهنده میدانستمُ امّا آنْگونه نبود! نبود... به تمام عمر عشق را نشناختم که تو عشقِ مَرا تنها نثارِ خود میخواستی! چونان مادری که آز بِوَرزَد به معشوق فرزندِ خویش! مَرا با این کیمیا آشنا نکردی، مبادا که رویینه شَوَم! مَرا آنچنان دوست میداشتی که یارای دیدن دِل دادنم با تو نبود! اینک امّا عاشقم من! مالک این خانه را به همان یک نظر، چنان دوست میدارم که تمام فرشتهگانِ کاغذین بهشتم از یاد نخواهد بُرد! اینک چه میکنی با این فرزندِ عاشق؟ بگو مَرا چه نثار میکنی؟ بگو؟» * مسیح با منِ خویش در سخن بود که آن دخترک در بگشوده به درون آمدُ بَر مسیحِ عُریان خیره شُد. * مسیح را ـ شرم از عریانی خویش ـ رُخ گلگون کرد وَ ملحفهی بستر را فراگردِ خود پیچید. * دخترک گفت. «ـ دیروزتان مُهر خَمُشی بَر زبان بود وَ امروز با خویش سخن میگویید؟ میتَرسیدم مبادا زبان نداشته باشی! زخمهاتان از درد خالی شُدهاَند؟» * مسیح دست به جبین بُردُ تو گویی تازه به زخم چهرهی خویش واقف شُده باشد چنین گفت. «ـ آری! به لطفِ مَرهَم دستان شُما جراحاتم را دیگر دَردی نیست! تنها از عریانی خویش رنجهاَم! جامههای من اینجا نیست!» * دخترک دست بُرده گنجهی کنجِ اتاق را گشودهُ پاپوشُ پیراهنی به در آورده بَر بستر نهاد. * آنگاه به سخن در آمَدِ چنین گفت. «ـ جامهتان ریش شُده بودُ خونآلوده! دیگر نمیشُدش به تَن کرد! این جامهها را بپوشید که یادگار پدر مَنندُ عزیز! به گمانم شُما را اندازه باشد!»
14 سال و 10 روز و 16 ساعت و 57 دقيقه قبلمسیح دست بُرده پیراهن را پوشید و آنگاه پاپوش به پا کردُ چونان کودکی در لباسِ نودوز خود مقابل آن دخترک ایستاد. * پَس دخترک دگمههای پیراهنِ او را بسته گفت. «ـ اندازهی شُماست! حالا بیایید تا چیزی را نشانتان بدهم! …نام من مریم است!» * بیکه در انتظارِ شنیدنِ نامِ مسیح باشد در اتاق را گشوده بیرون رفت. مسیح واحهیی را مات ماندُ از پَس پُشتِ او راهی شُد. * از دالان بُلندِ خانه گذشتندُ پا در تالاری بزرگ نهادند، سَراسَرِ دیوارهای تالار با پَردههایی از چهرهی مسیح پوشیده شُده بود. * مسیح به حیرت گِردِخود میچرخیدُ آن پَردهها را نظر میکرد وَ سیلِ گدازانِ خاطرات از ضمیرش درگذر بودند. هَر پَرده او را خاطرهیی یادآوَر بود. خاطرهی زاده شُدن در دامانِ پُر مهرِ مادر، خاطرهی گذر از دریاچه به زور، خاطرهی شفا دادن آن مجنون، خاطرهی تقسیمِ خونُ گوشت در شام آخر وَ خاطرهی دردناک خاجُ تاجِ خارآذین… مسیح زانو زَده چشمان خود را به دست پوشاند. * دخترک دست بَر شانههای او حلقه کرده گفت. «ـ چه پیش آمده؟ درد دارید؟ شاید اثر ضربهها باشد!» * مسیح زمزمه کرد. «ـ نه!...نه! دیدن این پَردهها مَرا به دوردستها بُرد!» * دخترک برخاستُ پردهها را نظر کردُ گفت. «ـ اینها تمام گذشتهی منند! پدرم نقاش بودُ من عاشقتَرین شاگردِ او بودم! به هم آمیختنِ رنگُ نهادن آن بَر بوم را به من آموخت! میگفت تو یک روز بهترین پَرده از چهرهی مسیح را خواهی کشید! هَر پَردهیی را خود میکشید میفروختُ هَر پَرده که من میکشیدم را بَر دیوارِ کارگاه میآویخت! میگفت آن که را توان نگریستن گذشتهاَش باشد، کمال را به دست خواهد سود! پَس من به عمر کوتاهِ خود سَراسَرِ دیوارهای این تالار را به پردههایی از چهرهی مسیح پوشاندم! واپسین پَردهاَم آن است!»
14 سال و 10 روز و 16 ساعت و 57 دقيقه قبلوَ به انگشتِ اشاره پَردهیی را نشان داد. مسیح سَر بَر آوردُ به آن پَرده خیره شُدُ تصویری از خود را به لحظهی معراج بِدید. * دخترک ادامه داد. «ـ نمیدانم بعد از این پَرده چه را میباید نقّاشی کنم! پدر هَم دیگر نیست، تا مَرا در این کار مَدَد کند!» * مسیح به صدایی خفه پُرسید. «ـ پدر کجاست؟» * دخترک گفت. «ـ دو بهار از این پیشتَر عمرش به پایان رفت! بعد از او من ماندمُ خیال به بار نشاندنِ آرزوی او! پَردهیی از پَسِ پَردهی دیگر کشیدم تا بلکه بیابم آن چهرهی ناپدید را! دیگرم شعبدهیی به قلم نمانده وُ آن چهرهی بیبدیل را در پَردههای خود نمیبینم! دیروز که شُما را غلتیده به گذر دیدم، با خود پنداشتم مسیح را چُنین چهرهیی میباید بوده باشد... راستی من هنوز نام شُما را نمیدانم!» * مسیح چشم در چشمانِ جنگلی دخترک دوخته گفت. «ـ نیک فهمیدهیی! اِی همْنام مادرم! که من خودِ عیسای مسیحم!» * دخترک چندی در آبی چشمانِ مسیح غرقه شُدُ آنگاه تو گویی از خواب بَرخواسته باشد، گفت. «ـ این همه را با شُما نگفتم، تا مَرا به سُخره بگیرید! هَر که هستید، چهرهتان مسیح را در ضمیرِ من زنده میکند! پناهتان دادهاَم، تا پَردهیی از چهرهی شُما نقّاشی کنم! اگر رضا ندارید حرفی نیست!» * دخترک به عزمِ رفتن از تالار قدم برداشتُ مسیح بَرخاسته رو به روی او ایستاده گفت. «ـ مَرا باور نمیکنی؟ باور ندارید که من عیسای مسیحم؟»
14 سال و 10 روز و 16 ساعت و 56 دقيقه قبلدخترک را پاسخی بَر نیامدُ آنگاه مسیح رو به سقفِ تالار بانگ بَرداشت. «ـ چرا یاریم نمیدهی؟ بَر خاج، تو را به جبروتِ خلقتت قسم دادم، تا مَرا معجزهیی بفرستی بَر خاج کشندهگانم را از کردُ کارِ خویش خِجِل کنی! گفتم چُنان کن تا به وقتِ زنده بودنم جاودانه شَوَم، امّا تو نکردی تنها مترسک من بَر خاج رفته به ابدیت پیوست! گفتم بگذار پیش از جان دادن، ایمانِ مُریدانم را به نستوهی شاهد باشم! چنین نکردی هیچ کس باورم نکرد! حتّا آن دوازده نفر که به واپسین شام، خونِ مَرا نوشیدندُ گوشتِ مَرا! همانان نیز باورشان آلوده به تَردید بود! تنها یهودا مَرا باور داشت! تنها او اینک بُگذار بَرای یکبار هَم که شُده، معجزه را خرج عشقِ نویافتهی خود کنم! بگذار این دخترک به چشمان جنگلیاَش اعجاز دستان مَرا ببیندُ باورم کند، که با باورِ او مَرا دیگر به ایمانِ تمامِ آدمیان زمین نیاز نیست!» * دخترک به حیرت مسیح را مینگریستُ یارای سخن گفتن نداشت. * هنوزش سکوتِ حیرت به پایان نرفته بود که صدای فغانِ جماعت از آن سوی دریچههای خانه بَرخاست. * دخترک کنارِ دریچهی تالار رفته گذر را نظر کردُ گفت. «ـ جماعتی کنارِ گذر روبهرو ایستادهاَند! شاید تصادمی باشد! باید ببینم چه شُده!» وَ شتابان به سوی در روان شُد! مسیح گفت. «ـ من نیز میآیم!» وَ شتابان از پِی او رفت. از دالانِ بُلند گذشتندُ درِ خانه را گشوده به خیابان رفتند. * حلقهیی از جماعت رو به روی عمارتِ آنان ایستاده، به همهمه بودند. * صدایی میگفت. «ـ شاید قصدِ انتحار داشته!»
14 سال و 10 روز و 16 ساعت و 56 دقيقه قبلصدایی میگُفت. «ـ بلکه از بام لغزیده باشد!» * صدایی میگفت. «ـ کسی طبیبی خبر نمیکند؟» * صدایی میگفت. «ـ طبیب لازم نیست! مگر نمیبینی که نفس نمیکشَد! باید پِی مُردهکش بفرستید!» * مریمُ مسیح کنارِ آنان رفته حلقه را شکافتندُ مَردی را فُتاده بَر سنگفرشِ گذر دیدند. باریکهی خونی از کنارِ سَرَش جاری بودُ چشمانش بَر آسمان خیره. * مریم چشمانِ خود را به دست پوشاند. * مسیح کنارِ آن مَرد نشسته سَرِ او را به آغوش گرفته در چهرهاَش دمید. * تماشاگَران هَر یک چیزی میگفتند. * صدایی میگفت. «ـ شُما طبیبید؟» * صدایی میگفت. «ـ افاقه نمیکند! جناب! قلبش دیگر نمیتَپَد!» * وَ مسیح همچنان به دمیدن بود. * مَردِ مُرده به ناگاه عطسهیی زَده پلکها بَر هَم زَد. * جمعیت ترسیدندُ حلقه یک قدم عقب کشید. دوباره همهمهها بالا گرفت. * صدایی میگفت. «ـ دیدید چه کرد؟» * صدایی میگفت. «ـ او مُرده بود! من خود از نزدیک نگاهش کردم!» * صدایی میگفت. «ـ مگر میشود کسی از این ارتفاع به زیر بغلتدُ زنده بماند؟» * صدایی میگفت. «ـ نَکند این مَرد ساحر باشد!» * مَردِ از نو زاده شُده پیرامن خویش را نظر کرده نگاهش در نگاهِ مسیح خیره ماند. * مسیح به سخن درآمدِ گفت. «ـ سپاس خداوند را که زندهیید! برادر!»
14 سال و 10 روز و 16 ساعت و 55 دقيقه قبلآن مَرد واحهیی مسیح را نظر کردُ آنگاه آبِ دهان بَر چهرهی او انداخت. * جماعت یک صدا قهقهه زدند. * مَرد خود را از آغوش مسیح بیرون کشیده غرّید. «ـ لعنت به تو! چرا چُنین کردی؟ چرا نگذاشتی رها شَوَم از این عذابِ مُداوم! چه روزگارِ حقیریست که آدمی حتّا به جانِ خویش مالِک نیست! خستهاَم! خستهاَم از حصارِ این حیات! میخواهم بمیرم! میخواهم بمیرم! چرا چُنین کردی؟ چرا؟» وَ حلقهی جماعت را شکافته به دیدهگانِ تَر دور شُد. * مسیح آبِ دهان او را از چهره زدودُ به تبسّمی تلخش نظاره کرد. * جماعت که این همه را نمایشی پنداشته بودند، اندک اندک متفرق شُدند. * مریم که شاهدِ این معجزه بود کنارِ مسیح آمدِ زانو زَدُ به نجوا گفت. «ـ تو که هستی؟» * مسیح دریای چشمانش را به جنگلِ چشمان مریم ریخته، به صدایی نویافته پاسخ داد. «ـ یک عاشق!»
14 سال و 10 روز و 16 ساعت و 55 دقيقه قبلبابِ پنجم
14 سال و 10 روز و 16 ساعت و 54 دقيقه قبلغروب در پسِ عمارات سَر میرسیدُ مسیحُ مریم به تالارِ خانه در میانِ تمثالهای دیوارپوش نشسته بودند، چشم در چشمِ همُ دستادست، وَ خاموشی میانشان به سخن بود. * مسیح ـ که همه عمر با عشق بیگانه بود ـ جُستن چُنین معجزهیی را باور نداشت وَ چهرهاَش حجابِ غوغای درونش نبود. * دو راههیی پیشِ پایش دهن گشوده بود: نجاتِ آدمیان، یا عشقِ پاگیرِ زمینی؟ وَ از این دو راه هیچ یک را یارای نرفتن نداشت. * مریم از دیدنِ مَردِ رؤیاهای خویش به خلسهیی عاشقانه غرقه بودُ دستانِ این معشوق نویافته را به دست میفشُردُ تمامِ تمثالهای تالار به چشمش کمْرنگ مینمودند. * مسیح به صدایی گرفته گفت. «ـ تو را دوستتَر میدارم از تمامِ خادمانِ بهشتی، تو را دوستتَر میدارم از عصارهی تاک، تو را دوستتَر میدارم از هَر آفرینهی دیگر…» * مریم به سخن در آمدُ آنچنان که شبنمی از گونههایش پایین میدوید پاسخ داد. «ـ من نیز شُما را به خاکساری عاشقم، که همْپایتان زیستهاَم در لحظه لحظهی راهِ بُلندِ رسالت! دگربارتان بَر بومها جان دادهاَم، تولدتان در میان جانوران را، پا گرفتنُ قَد کشیدنتان را، چونان مادری دِلدِل کردهاَم! بَر سپیدی بومتان زادهاَم وَ به گاهِ ترسیمِ هَر گلمیخ، عذابتان بَر سَرِ خاج را به جان حِس کردهاَم! عروجِ به معراج شُما را به چشم دیدهاَم و باور آوَردهاَم به عظمتِ پروردگار...» * مسیح به میانِ کلامِ او رفته ، پُرسید .
برای من از من بگوی! چهگونه میدانی مَرا؟» * مریم او را پاسخ گفت . «ـ شُما والاتَرینی از نگاهِ من! عظیمتَرین آفرینه! خُسبیدن کودکیاَم را به جادوی نام اعظمتان لالای میگفتند وَ تندیستان بَر خاج، هماره آذین دیوار اتاق من بوده! با شُما، خود را شناختمُ عصمتِ آسمان را باور کردم!» * مسیح صدا در داد. «ـ اینها که گفتی، سَراسَر وصفِ روزگاران دور رسالتِ من بود! مَرا معنا کن برای من!» * مریم او را نگریسته پاسخ داد. «ـ شُما عیسای مسیحید! خاجِ عذابِ آدمیان را به دوش کشنده، عظیمتَرین نیایشِ گیتی را نبضِ تَپنده، بیراهه رفتهگان را به راه بَرنده، گنهکاران را ضامن شَونده... همینها برای پرستشِ شُما کفایت میکند!» * مسیح از جا برخاستُ در میانِ تالار ایستاده، بانگ بَرداشت. «ـ آری! آری! امّا مَرا به پرستش نیاز نیست که کرور کرور به شنفتن نام من حتّا زانو بر زمین میزنند! شُما را عاشق میخواهم از آن گونه که خود دِل به مهرِتان دادهاَم!» * مریم حیرتزَده از جا برخاستِ گفت. «ـ مَرا به وحشت میاندازید! مگر نه که به تیمارِ دردِ درماندگان آمدهییدُ چندی دیگر دوباره رهسپارِ فردوسید؟ پَس عشقِ زمینیتان به چهکار میآید؟» * مسیح دستانِ مریم رها کرده برخاست. * میانِ تالار ایستاده بانگ برداشت. «ـ من اینم که میبینی! انسانی که از عشق رویینه شُده وَ سَر بازگشتن به بهشتِ بَرین با اون نیست! میخواهم با شُما بمانم بَر این سیارهی سیاه! که آن چه زمین را نجات خواهد داد عشق است، نه معجزه! دست در دستِ من بگذارید، تا به زدودنِ تاریکیها پا سفت کنیم!»
14 سال و 10 روز و 16 ساعت و 54 دقيقه قبلمسیح به سمتِ تمثال تولّدِ خود رفته آن را برداشتُ بانگ میزَد: «ـ این من نیستم!» * پَس به تپانچهییش از هَم درید وَ مریم به تماشا بود آن جنونِ مجّسم را. * مسیح پیوسته بانگ میزَد. «ـ این من نیستم!» * و یک به یک میدرید آن پردهها را که مریم عمری فدای تَرسیمشان کرده بود. تمثال زنده کردن ایلعازر، تمثال شفا دادن مجنون، تمثال سفر با زورق، تمثال محکمه، تمثال به دوش کشیدنِ خاج، تمثال تازیانه خوردن، تمثال مصلوب شُدن، تمثال معراج. * پَس در میان پَردههای دریده ایستاد ـ خوی کرده وُ بینفس ـ رو به مریم گفت. «ـ اینک! مَرا بَر بومِ دلت از نوبیآفرین که به دیدن تو از نو زاده شُدم! این منم نه آن پَردههای افسانه نقش!» * مریم پیش آمده مسیح را نگریستُ مسیحش در آغوش کشیده لبانش را بوسه داد. * پَس بر زمینِ تالار غلتیدندُ آن پَردههای دروغزن، بستر زفافِ ایشان شُد.
14 سال و 10 روز و 16 ساعت و 53 دقيقه قبل