باب ششم، باب آخر مسيح سرگردان از يغما گلرويي .................. آن دو به یکدیگر در آمدندُ هیچ یک را تجربتی از این دست نبود که عُمری ضجّهی خواهشِ تَن را به کرگوشی پاسخ داده بودندُ آن دقایقِ نابِ نَهْمنی را نمیشناختند. * به یکدیگر پیچیده بودند، چونان دو پیچک که دست یازیدن به خورشید را در تکاپویند. اندامشان در آتشِ طلب میسوختُ آن تپیدن بیمَرز تو گویی به آخر نمیرسید. * و تنها عشق بود میان آن دو که هَر یک گمشُدهی دیرسالِ خود را بازیافته بودندُ میانشان الفتی دیرینُ کهنْسال در جریان بوده است. * ناگاه نوری از سقفِ تالار سرریز شُدُ صدای جاری بُلند مریم را به بیهوشی کشاند. * مسیح، برهنه از جا بَرخواستُ رو به آن نورِ سخنْگو بانگ زَد:
1391/06/20 - 11:59 در
فسانه
«ـ چه شُده؟ چه میخواهی از من؟ نه مگر گفته بودی مَرا یارای دوست داشتن هیچ زنی بنخواهد بود؟ این نخستین دروغ تو نبودُ نیست! مَرا ببین که چه سادهْ دلا نه به چاووش گفتههای تو پیش میرفتم! لعنتِ شیطان نثار من باد!» * صدای رسا از بالا ندا در داد. «ـ چه ساده بر زبان میآوری نام شیطان را! شاید خود را به او برفروختهیی! شاید اصلاً تو خودِ شیطانی! مَرا تخمهیی چون تو در خاک نشاندن خطایی بزرگ بود!» مسیح فریاد زَد. «ـ پسران از ابدالاباد بَر تحکم پدران شوریدهاند! من نیز پسر تو بودم! نبودم؟ چرا چنان کردی که مَرا یارایی این گستاخی باشد؟ چرا مَرا بهسان هَراسهیی بَر مزرعهی گیتی نشاندی؟ هراسهیی که عشق را نمیشناسد! چوپانی که مقصد مقدّر گله را نمیداند! دریغا رَمهیی که از پَسِپُشت روان است! دریغا رَمهی بیخبر...» * آن صدا دگربار طنین افکند. «ـ تو را جاودانهگی مقدّر بودُ کرنش همیشهی آدمیان! که یادآور نام عظیم ما بودی تو! چه مُقامی از این فرازتَر؟ میباید هم از نخست تو را چونان همین آدمیان دربندِ عورت خود میآفریدیم تا به خواری روزگار بگذرانی بمیری!» * مسیح به نعره گفت. «ـ آری!!! چرا چنین نکردی؟ چرا مَرا که انسان بودمُ معجزهی زندهی تو، شعبدهی معجزه بخشیدی تا کاری که به چشم دیگران بعید مینمود ساده از انجام بَرآیمُ ضامنِ عزّتِ تو شَوَم؟ چونان شعبدِباز پیری که عمری را به نیرنگبازی سپری میکندُ در نظر دیگران بزرگ استُ پیشِ آینه هیچ! بگو مَرا از منیت خویش چه به جای مانده؟ چهاَم من؟ تندیسُ گردنْآویزِ آدمیان تا به وقتِ تنگنا وُ تلخی دست به دامنم شوندُ به وقتِ بینیازی از خاطرم بِبَرَند؟ یک دَم، تنها یک دَم بیندیش که با این اِبن نگونْبخت چه کردهیی!»
14 سال و 10 روز و 20 ساعت و 2 دقيقه قبلصدا به نَرمی پاسخ داد. «ـ امّا ما عظمت تو را میخواستیمُ جاودانهگیاَت را!» * مسیح به سخن درآمده گفت. «ـ اگر چنین میخواهید، مَرا به عشقِ نویافتهاَم بسپارید که او پرستار استُ عزیز! چندان که نگاهم میکند شادی عظیمی نُهتوی وجودم را به هلهله وامیدارد! مَرا با او بر زمین حیاتی با شکوه خواهد بود! میدانم!» * صدا شنیده شُد. «ـ اگرت به زمین رها سازیم، دیگرت دستان معجزه بخشی بنَخواهد بودُ عمر جاودانت چون کوتاهی عمر انسانی ساده به اتمام میسد!» * مسیح گفت. «ـ باشد! باشد که این همه را حقْگذارم! عمرِ جاودانی که بیعشق به سر شَوَد به چه کار میآید! دستانِ مَرا هم به معجزه نیاز نیست! چرا که انسانم منُ انسان یعنی امکانِ معجزه! بُگذار عمرم را آنچنان که دوست میدارم به سر کنم! با این زنُ با آدمیانی که دوستشان میدارم! آنان که بیتابِ اَبَرانسانند، نه شعبدهبازانِ مترسکشکل!» * صدای الهی ندا داد. «ـ اینک که تو چنین میخواهی، ما نیز به زمینت رها میکنیم! بلکه بیمعجزه راه نجاتِ زمین هموارتَر گردد! لیکن بدان که دیگرت نه دستانِ اعجاز هستُ نه عمر جاودان! برو که این واپسین التفاتِ ما به توست تا بدانی که هماره دوستت میداشتهایمُ عظمتِ خویش را عظمتِ تو میدانستهییم! برو! اِی همیشه عزیزِ بارگاه الهی! برو...» * آن نورِ عظیم به خاموشی گراییدُ تو گویی بغضی بزرگ آن صدای الهی را در خویش پنهان کرد.
14 سال و 10 روز و 20 ساعت و 2 دقيقه قبلمریم از طلسم خواب برخاستُ مسیح را ایستاده در کنار پنجرهی تالار دید که شانههایش از سنگینی گریه میلرزیدند. * مریم پیش آمدُ دست بر شانههای او نهاده چنین گفت. «ـ نمیدانم از چه به خواب رفتم! چه شُده؟ محبوبِ من! از چه میگریی؟» * مسیح رو به او کرده گفت. «ـ من اکنون انسانی سادهام! بیاعجازُ شعبده! بگو آیا مَرا به نجاتِ زمین یاری میدهی؟» * مریم دست بر گونههای خیس مسیح کشیده گفت. «ـ مَرا هَر چه در توان باشد نثار تو میکنم!» * مسیح با خود زمزمه کرد. «ـ عشق! تنها عشقِ دو انسان به هم، زدودن تمام تیرهگیهای عالم را کفایت میکند!» * مریم از فراز شانههای مسیح آسمان پُر ستارهی پُشتِ پنجره را نظر کردُ گفت. «ـ نگاه کن! ستارهیی از آسمان فرو اُفتاد! شهاب را دیدید؟» * مسیح به آسمان تاریک ستارهپوش خیره شُده با خود گفت. «ـ شاید خُدای پدر، فرشتهگان را به جُستُجوی عیسای دیگری فرستاده!»
14 سال و 10 روز و 20 ساعت و 1 دقيقه قبلپایان…
14 سال و 10 روز و 20 ساعت قبل7 / آذر/ 1377
ببخشيد يه سئوال
14 سال و 10 روز و 19 ساعت و 59 دقيقه قبلمسيح سرگدان تو كدوم كتابش هست؟
آناهيتا جان اسم كتابش مسيح سرگردان هستش، من اينو 6 سال پيش از سايت خود يغما گرفتم، و بسيار اين كتاب رو دوست دارم.
14 سال و 10 روز و 19 ساعت و 29 دقيقه قبل توسط موبایلسپاس...
14 سال و 10 روز و 18 ساعت و 15 دقيقه قبلتو سايتش ديدم.ولي تو بازار اصلن ندديدم...
نه اصلا تو بازار نيست.
14 سال و 10 روز و 16 ساعت و 52 دقيقه قبل توسط موبایلدارم مرتبشون ميكنم كه پرينتش بگيرم...
14 سال و 10 روز و 16 ساعت و 48 دقيقه قبلچيرو؟
14 سال و 10 روز و 16 ساعت و 45 دقيقه قبل توسط موبایلهمين مسيح سرگردان...
14 سال و 10 روز و 16 ساعت و 35 دقيقه قبلآره منم پيرينت گرفتم
14 سال و 10 روز و 12 ساعت و 10 دقيقه قبل توسط موبایل