شده بودم مسحور نگاهش............. روزی بدون دیدن رویش میمردم.......... شدم ان دیوانه ی مجنون.................... شبها اشک میریختم از داغ نبودنش............. من اورامیخاستم نه نگاهش را............. کم کم باورم شد دیگراو ازان من نیست............. فراموشش کردم....................... اما خاکسترهای اتش باقی مانده بود.............. روزی بسویم برگشت................ باید شاد میبودم................... ولی دیگرشادبودن رافراموش کرده بودم................ باد وزید وخاکسترهاراباخود برد................... اوهم رفت.................