روباه گفت:واسه من که نون نمی خورم گندم چیز بی فایده ایه،پس گندم زار هم من و یاد چیزی نمیندازه! اما تو موهات رنگ طلاست ؛ اگه من و اهلی کنی ،هروقت که چشمم به خوشه های طلایی گندم بیافته یاد تو می افتم. *********** موقع رفتن،شهریار کوچولو به روباه گفت: توداری گریه می کنی. روباه گفت: همین طوره شهریار کوچولو گفت: من که نخواستم تورو اهلی کنم ،خودت خواستی! روباه گفت: همین طوره شهریار کوچولو گفت: اما آخه اشکات دارن سرازیر می شن،پس اینکه من اهلیت کنم چه فایده ای برای تو داشت؟ روباه گفت:واسه خاطره رنگ گندم.....
1391/06/22 - 13:05 در
در آغوش ِ رویا