سري چهارم سلام خانم رنگين كمان ...... کتابخانهی موهای سپیدِ مادرم... ... مدرسهها دوباره باز شدهاَند! خانم رنگینکمان! وقتی هنگام ظهر دختربچههای کلاس اوّلی را میبینم که در ضل آفتاب با مقنعههای سفید به خانه برمیگردند، دلتنگمیشوم! از مدرسه خاطرهی خوشی ندارم! مدرسه برایم شکنجهخانه بود! به صف شُدن، از جلو نظام، خبردار ایستادن با مُشتیگره مرگ بر را حوالهی این آن کردن! گرفتار یک ناظم هیستریک بودن! ناظمی که با کلافهای بافته از سیم تلفن بچّهها رامیزد!
1391/06/22 - 16:54 در
یغما گلرویی
آژیر قرمزُ دویدن به سمت پناهْگاه گوشهی حیاط! لرزیدن از صدای بُمبهایی که با صدایشان دو حس را در انسان بیدارمیکردند! آسودهگی از این که سقف پناهگاه پایین نیامدُ ناراحتی از این که در همان دَم انسانهایی دیگر فرصت زیستن را ازدست دادهاند! آژیر سفیدُ بیرون آمدن از پناهگاه تکرار همان همانها...! تدریس کتاب آموزش نظامی به ما که سیزده چهاردهسال بیشتر نداشتیم! آموزش بازُ بسته کردن ژـ3 وَ کلاشینکف! توضیح این که فشنگ انفجاری پس از فرو رفتن به تن دشمندوباره منفجر میشودُ کسی که با این نوع گلوله هدف قرار گرفته شود مرگش حتمیست... وَ من نمیخواندم کتک میخوردم! بهخاطرِ آن که مسلسل را دوست نمیداشتم! به خاطرِ آن که نمیخواستم بدانم گلولهی گداختهی در حال چرخش با چه سرعتیاز سینهی دشمن میگُذرد! به خاطرِ آن که سرباز بودن را دوست نداشتم نمیخواستم از کودکی سرباز باشم! آن ناظم من رامیزدُ درموهای سَرَم (به قول خودش!) چهارراه باز میکردُ من باز هم درس نمیخواندم کتک میخوردم از درس متنفرُ متنفرترمیشُدم! چرا که درس در آن روزگار، آموزش کشتار بود! نمیتوانستم با درسهای دیگر هم کنار بیایم! نمیفهمیدم دانستنمساحت مثلث به چه درد من میخورد، یا دانستن این که آب در صد درجه جوش میآیدُ در صفر یخ میبندد! در سایهی کلافبافتهی آن ناظم علاقهیی به آموختن نداشتم! حالا هم با دیدن بچههایی که از مدرسه برمیگردند ناراحت میشَوَم! احساسمیکنم پاییز، فصل گُشایش هزار شکنجهخانه است... امّا این فصل را دوست میدارم! بارانهای چند روزه که آدم را به قدمزدن در خیابان دعوت میکنند، بخارِ سُرخی که از چرخ لبوفروشها برمیخیزد، کلاغهای پُف کرده بر شاخههای درختان...همهی اینها مرا به پاییز علاقهمند میکنند!
14 سال و 8 روز و 13 ساعت و 54 دقيقه قبلمادرم پاییز را دوست داردُ این دلیل بزرگیست برای دوست داشتن پاییز! مادر چهمعجزهییست! خانم رنگینکمان! میخواهم بدانی اگر مادرم نبود، من شاعر نمیشُدم! کتابخانهی مادرم مرا به سوی نوشتنکشاند! کتابخانهیی که هوایتازهی شاملوی بزرگ را در خود داشت، ایمان بیاوریم فروغ را، جنس ضعیف وَ یکمردِ فالاچی ،هزارُ نُهصدُ هفتادُ چهارِ اورول، آزادی یا مرگ کازانتراکیس و اینجهممدِ یاشارکمال را! مادرم از کودکی به کتاب خواندن تشویقممیکرد! با سِری کتابهای تنتن و میلو شروع کردم! چه داستانهای شفافی! وقتی هنوز خواندن نمیدانستم از روی تصاویرکتاب داستانها را حدس میزدم وَ شگفتا که وقتی توانستم بخوانمشان دیدم نیم بیشتر انگاشتههایم دُرُست بوده! در اوایلانقلاب این کتابها را از کتابفروشیها جمع کردند! با این دلیل که قهرمان داستان (تنتن) یک یک یهودیست! همینیکی دو سال پیش دوباره کتابها رخصت چاپ پیدا کردند! (لابد بچههای این روزگار از خود نمیپُرسند چرا کاپیتان هادوک باخوردن آبپرتقال تلوتلو میرود!) بعد از آن به کتابهای دیگر رسیدم! آثار ژولورن و کتابهای جک لندن! زنگها برای که بهصدا در میآیندِ همینگوی! داییجان ناپلئون که سی چند باری خواندمش! داستانی که به اعتقاد من زیباترین داستان طنزایرانی وَ شاید تنها رُمان طنز جهان باشد! اینجهممد که در هنگام خواندن هماره خودم را جای قهرمان داستان تصور میکردم!مدیرمدرسهی جلال را هم دوست داشتم امّا از کنار کتابهای دیگرش گُذشتم! کتابهای دیگرش یا چیزی در حد متون چپاندرقیچی دعانویسان مجاور شابدوالعظیم بود وَ یا پاورقیهایی که این روزها در مجلات مخصوص خانمهای خانهدارمیخوانیم! همین جناب کتابی هم در پیرامون بچهدار نشُدن خود وَ عیال مربوطه نوشته که کارناوالی از صحنههای مشمئزکننده و افکار زیر خط کمربند است!
14 سال و 8 روز و 13 ساعت و 52 دقيقه قبلبعد کتابهای دیگر از راه رسیدند! خرمگس وَ آن صحنهی تکان دهندهی اعدام! مسیحبازمصلوب وَ آن دهکدهی دورَگه! آیدا درخت خنجرُ خاطره و آن عشق جاری متعهد! کم کم به سمت نوشتن رفتم! داستانینوشتم با این مضمون که یک نویسنده برای خودکشی بالای ساختمانی میرود وَ داستان نوعی مونتاژ موازی بود از احوالاتکسانی که از روی کنجکاوی پایین ساختمان جمع شُده بودند وَ دل دل آن نویسندهی ایستاده بالای ساختمان! در همانسالها فیلمی با بازی خسروشکیبایی به نمایش در آمد که داستانی نزدیک به قصهی من داشت وَ چهقدر ناراحت شُدم از اینکه یک نفر قبل از من چنین ایدهیی را به بار نشانده! یک شعر ـ داستان دیگر هم نوشته بودم دربارهی شاپرکی که در یک روزبارانی از پیله بیرون میآید! بنا بر افسانهها عمر شاپرکها یک روز بیشتر نیست وَ این شاپرک به دلیل بارانی بودن هوا نباید اززیر سایهبان درختی که پیلهاش بر آن است بیرون بیاید و پرواز کند! یعنی باید بین پروازی کوتاه که به مرگی زودهنگاممیانجامد وَ نپریدن وَ عمر یک روزه را بدون پرواز به آخر آوردن، یکی را انتخاب میکرد! در آخر آن شاپرک میپرید وَ پروازِکوتاه در باران را به زندهگی بدون پریدن ترجیح میداد! متاسفانه متن هر دو داستان را گُم کردهام! بعد از آن به سراغ شعر رفتم!شعرِ اولی که نوشتم در قالب مثنوی بود که این سطر از میرزادهی عشقی را هم در آن گُنجانده بودم که: تا کسی از جان شیریننگذرد فرهاد نیست! شعرِ نو را تجربه کردم! از همان سالهای نوجوانی اشعار شاملوی بزرگ در وجودم ریشه دوانده بود، در کنارلورکا وَ اِلوار وَ هیوزُ برشت دیگران! با زبان کتابت یا زبانی که اشتباهاً به زبان گفتار معروف است، مینوشتم! زبانی که صالحیباب کرده بودُ کارهای موفقی در چارچوب آن ارائه داده بود! بعدها به ترانه روی آوردم... وَ در کنار تمام این بالیدنها مادرم چراغبودُ باغبان! این باغبان مهربان چهها که ندیده وَ نچشیده به خاطرِ من! چهرهی رنگپریدهاش را در راهرویی سفید به یادمیآورم:
14 سال و 8 روز و 13 ساعت و 51 دقيقه قبلبیست سالهاَم! تابستان است، اما میلرزم! چشمانم بستهاند امّا از خواب خبری نیست! فردا برایم وجود ندارد! صدای گنجشکانرا نمیشنوم! در محاصرهی چهار دیوارم! منتظرم... دلم برای عطرِ آغوش کسی تنگ است! دلم هوای عطرِ کودکی دارد! بهمادرم میاندیشم وَ حادث میشود! صدای استحکاک فلز میآیدُ صدای ناخوش مَردی که مَرا -نمیشناسد، امّا به نام کوچکصدایم میزند! برمیخیزم کورمال از تمام راهروهای جهان میگذرم! میایستم! بینا میشوم! قلمی را با به سمت من درازمیکنند! کسی از من امضای یادگاری میخواهد... در انتهای پلّهها سایهیی میبینم! سایهیی روشن! مادر با چادر پیرتر به نظرمیرسد! پیش میروم پیش میآید! اعجازِ آغوشش را به من میبخشد... دیگر دردی نیست! دیگر نمیترسم! دیگر تنهانیستم! مادر را نگاه میکنم! چادر او را پیرتر نکرده بود! موهای سیاهش را گُم کرده است! باید به او بگویم که آغوششاکثیریست! باید موهای سفیدِ این چند روزهاَش را جُبران کنم! ولی چه گونه؟ در راه خانه دفتری سفید میخرم! مدادم را تیزمیکنم! دستهایم دیگر درد نمیکنند! موهای سفید مادر به من آموخت که شب سیاه هم عاقبت سفید خواهد شُد و منمینویسم، مینویسم... هر تارِ سفیدِ موی مادر میباید کتابی شَوَد!
14 سال و 8 روز و 13 ساعت و 50 دقيقه قبلاین تمام قصهی من است! دلیل سماجتم در نوشتن نوشتن نوشتن! نمیخواهم دل هیچ مادری در جهان بلرزد! دلم نمیخواهدگیس هیچ مادری در یک هفته سفید شود!
شاید یک روز تو هم مادر شَوی! خانم رنگینکمان! دلم نمیخواهد موهایت در غم پسر، یا دخترِ دربندمان سفید شود! برایهمین مینویسم! برای همین از تماشای کودکانی که از دبستان برمیگردند غمگین میشوم! باید جهانی برای کودکانمانبسازیم که در مدارسش کسی با خط کش کف دست دانشآموزی نکوبد! میدانم که در کنارِ تو رسیدن به چنین جهانی دور ازدسترس نیست! میدانم که با تو میتوانم در گُسترهی کوچک خانهی خودمان چنین جهانی برای کودکی که شاید روزی به دُنیابیاید، بسازم! تو با منی هیچ آرزویی محال نیست!
14 سال و 8 روز و 13 ساعت و 44 دقيقه قبلدستهای تو آنقدر بزرگ بخشنده هستند که سّدی باشند میان روزگارِ جانی کودککش طفل نازادهی ما! دستهایی کهیارایی ایثار دارندُ دستگیری! دستهای گرم آفتابی که دوستشان میدارم! پاییزِ امسال را با دستهای تو سَر خواهم کرد!سرمای گس امسال دلچسبتر از همیشه است، چرا که این سرما دلیلیست تا در خیابان، حرارت دستهای تو را جُست جوکنم وَ بهانهیی که دستهایت همیشه در دست من باشد!
آن دستها... آن دستهای عزیزی که آفرینشگرندُ مهربان! دستهایی که تمام رنگینکمانهای جهان را، به دشتبرفپوش بومهای سفید دعوت میکنند!