ای آفتاب..... و غروبت مرا می سوزاند..... من به دنبال سحری سرگردان می گردم... تو سخن نمی گویی من نمی شنوم ......تو سکوت می کنی من فریاد می زنم ......با منی، با خود نیستم........ و بی تو خود را نمی یابم ........دیگر هیچ چیز نمی خواهد ،نمی تواند تسکینم بدهد....... اگر فریاد مرغ و سایهی علفم .....این حقیقت را در خلوت تو باز یافته ام ......حقیقت بزرگ است و من کوچکم ......با تو بیگانه ام .....فریاد مرغ را بشنو ........سایهی علف را با سایه ات بیامیز .......مرا با خودت آشنا کن .....بیگانهی من.. مرا با خودت یکی کن...........
1391/06/22 - 17:50 در
عاشقانه زیستن
از شاملو......
14 سال و 14 روز و 22 ساعت و 59 دقيقه قبل