وقتی بهانه ای را برای دیدارت به چنگ می آورم دلم می خواهد تمام بهانه های دنیا نصیبم شود تا با هر بهانه تو را نزدیکتر به خود احساس کنم ! دستهایت را محکمتر در دستهایم بگیرم نفسهایم پر شود از نفسهای تو و نگاهم را در نگاه مهربانت غرق کنم ! اما روزگار همیشه با دل من همراه نیست و گاهی مدتهای طولانی تو را از نگاهم دور می سازد و من می مانم و خاطره های گذشته ! چه دلتنگ می شوم و چه از خود بی خود وقتی بهانه ای برای شکستن فاصله ها و پایان تمام دوری ها نمی یابم ! اما همیشه به همین دور از تو بودن ها دل خوش و امیدوارم ! زیرا همین امیدواری باعث شده تا باور کنم که روزی این دوری ها پایان می یابد انتظار تمام می شود و من با بهانه ای دیگر دوباره تو را در کنار خود دارم