دنبالر یک میکروبلاگ چند رسانهای است که کاربران آن میتوانند یک ارسال با طول 1000 کاراکتر بهمراه تصویر، ویدئو، لینک و فایل داشته و با دنبال کردن کاربرانِ شبکه، افکار و نظرات خود را با سایرین به اشتراک بگذارند. گروهها، کارمندان، همکاران و انجمنها با ایجاد یک گروه عمومی یا خصوصی قادر به ارتباط با یکدیگر و اطلاع رسانی بوده و به کمک تکنولوژی RSS میتوانند تازه ترینهای شبکه را پیگیری نمایند. دنبالر توسط هر وسیلهی متصل به اینترنت از جمله تلفن همراه دنبالپذیر بوده و امکان ارسال پست توسط پیامک (SMS) را دارا میباشد!
میخواهم بغضی دیگر را بر شانههای تو ببارم! خانم رنگینکمان!
14 سال و 5 روز و 17 ساعت و 24 دقيقه قبلبغضی دیگرُ ترانه نامهیی دیگر را! کاش میدانستی که چهقدر از کنار تو بودن خوشحالم! دانستن این که کسی را داری تابغضهایت را در پاکتی برایش بفرستی، انسان را در مقابل تمامی تلخیها وُ ناخُرسندیها رویینه میکند! دانستن این کهکسی به حرفهای تو گوش میدهدُ تو را میفهمد! دانستن این که کسی هست تا به هنگام سقوط تکیهگاه تو شودُ تو در هنگام سقوط او را دریابی! مثل همان نردبام هشت شکل نقاشان ساختمان که در اولین دیدارمان دربارهی آن با تو صحبت کردم!هیچکدام از لتههای آننردبامها وَبال طرف دیگر نیستند! آن دو تکه یکدیگر را کامل میکنندُ هم کناریشان به ایستایی باشکوهی بدل میشود که حتا دیگران را امکان بالا رفتن میدهدُ امکان به دست سودن خورشید! دلم میخواهد مانند دو لتهییک نردبام باشیم! تکیهگاه تواَمان هَم! آنچنان نستوه که بتوانیم هر انسانی را پلکان معراج باشیم! به هم تکیه میدهیم، حتااگر مسافران عابران نارفیق، بعد از عبور خود از یاد ببرندمان! عشق، نردبامی دو لتّهییست!
میدانم که در کنار تو لحظات ناب زیادی را تجربه خواهم کرد! میخواهم در روی بومها آتشبازی کنی! میخواهم در سرزمیننقاشیهای تو هیچ عجیبی عجیب نباشد! از کف دست یک کودک گُلی برویدُ از گُلدان داسی! بر دامنهی دماوند نخلستانهایسوختهی جنوب سر برآورندُ بر یک چوبهیدار گنجشک کوچکی آشیانه بسازد! میخواهم هر منطقی را بر هم بزنی بهبیمنطقی قداست ببخشی! دلم میخواهد با مداد زَرد تمام شب پُشت پنجره را هاشور بزنی... وَ تو میتوانی!
تمام نقاشیهایی را که دوست میدارم تو کشیدهیی! گرونیکا وَ پنجرهی رو به خیابان پیکاسو، لبخند غمزدهی ژوکوند (وقتیمارسلدوشان برایش ریش سبیل کشیده باشد!) وَ برهنه از پله پایین میآیدِ او، گُلهای آفتابگردان وَنگوگ وَ همهینقّاشیهای رنوار را تو کشیدهیی...
14 سال و 5 روز و 17 ساعت و 22 دقيقه قبلکاش میتوانستم آن چه را برایت میخواهم بر کاغذ بیاورم! گاهی وقتها حتا غیبت چند ساعتهاَت آسیبپذیر بودنم درتنهایی را به من یادآور میشود! برایم مهم نیست که دیگران در رابطه با ما چهگونه میاندیشندُ سخن میگویند! ما هر دو برایبا هم بودن از بسیاری چیزها گُذشتهایم باید این عشق را به خود ـ نه به دیگران! ـ ثابت کنیم!
در این چند ماهه ـ که کم کم دارد سالی میشود ـ مرا شناختهیی از جهانی که در آرزوی ساختنش هستم آگاهی! میدانی که درراهی قدم برمیدارم که با راه اکثر کسانی که در اطراف تو و خودِ من زندهگی میکنند متفاوت است! میدانی من پیکرتراشیهستم که از پارههای تن خود تندیس میسازم! همه برای آن تندیسها که ساختهاَم دست میزنندُ از بُرادههای باقی ماندهیزیرِ پایشان ـ که خودِ منم! ـ غافلند... وَ من گلهیی ندارم! رسم جهانی که در آن زندهگی میکنیم همین است! تو هم از آن که آدمبیعارُ متموّلی پردههایت را بخردُ در گوشهی انباری بگذارد، ناراحت مأیوس نشو! بالاخره یک نفر در تک تک آن پردهها خیرهمیشودُ در عالم خیال بر دستهای تو بوسه میزند! ما مجبوریم دنیا را از رنگها تصاویرُ وُ واژههای ناب پُر کنیم تا انسانبودنمان را از خاطر نبریم وَ این اجبارِ دلنشینیست! خانم رنگینکمان!
میخواهم شبهای بسیاری را دستادست تو در خیابانهای خلوت قدم بزنم! میخواهم شبانه با هم در خیابانهای بیبوقبیصدا دوچرخه سواری کنیم! با هم به تئاترُ نمایشگاههای نقّاشی میرویم! با هم به موسیقی گوش میدهیم! با هم فیلممیبینیم... با هم تجربه کردن تمام اینها برایم لذت بخش است! باید با هم تمام فیلمهای جهان را تماشا کنیم! سینماهمیشه رؤیای من بوده وُ هست! فیلمهای زیادیست که چندبار دیدهاَم باز هم خواهم دید! سفید ـ قرمز ـ آبی ، غلاف تمامفلزی ، مالِنا ، رگبار ، آخرین تانگو در پاریس ، کندو ، قاتلین بالفطره ، سینما پارادیزو ، توتفرنگیهای وحشی، نبرد الجزایر ،همشهری کین ، دورز ، صورتزخمی ، خانه سیاه است ، هامون ، یک روز از زندهگی ایوان دنیسویچ ، رُبان قرمز ، دالان سبز ،نوستالژیا وَ صدها فیلم دیگر...! از تصورِ دوبارهی دیدن این فیلمها در کنارِ تو بیتاب میشوم! برای من تماشای هر فیلم سفرکردن به دنیایی تازه است! با هم چهقدرها که فیلم خواهیم دید! چهقدرها که قدم خواهیم زد! کوچهها چشم در راهِ صدایگامهای ما در پرسههای شبانهاندُ صدای دوچرخههای ما! در کنار تو رکاب خواهم زدُ کودک خواهم شُد! آن وقت هر کلام بهغزلی بَدَل میشودُ هر منظره به پردهیی! نگاههای ما هزاران حرف را جابهجا خواهند کرد! با هم رازِ رقص برگها را با بادمیفهمیم! صدای هر پرندهیی برایمان عظیمترین سمفونی خلق شُده را تداعی میکند!
14 سال و 5 روز و 17 ساعت و 21 دقيقه قبلاگر بتوانیم به چنین نگاهی برسیم،جاودانهییم! میخواهم مانندِ ماهی سیاه داستان صمد همیشه به فکرِ دریا باشیم، حتا اگر مجبور به تحمل برکه وُ مُردآبیم!تقویمهای همیشه عزادار را دور میاندازیم! آنوقت هر روز، روزِ تولدمان خواهد بود! باید برای هر ترانه وُ پرده جشن بوسهبگیریم!
14 سال و 5 روز و 17 ساعت و 19 دقيقه قبلنخواستم در این نامه تنها روزهایی بیغصّه را برایت تصویر کنم! میدانم که سختیهای زیادی را هَم تحمل خواهیم کرد، امااین عشق ماست که به زانوهامان قوّت میدهد تا سنگینی زجرِ زمانه را تاب آریم! عشقی که اینک به آتشفشانی خفتهمیماندُ یک روز انفجارش پیرامونمان را از گُدازهی رنگ در رنگ خواهد انباشت! بیا پنجرههامان را بر دوش بگیریم راهیشویم! تمام مناظرِ نادیدهی دنیا انتظارمان را میکشند! در این تماشای عاشقانه رفیقم باش! بیا زندهگی را مزهمزه کنیم!
در کنارِ هم با هم! آزادُ... آزاده !