دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

پاهای را بغل کرده بود و زار زار گریه که: «نباید بری!». پرسید: «این چرا این طوری میکنه؟ دفعه های پیش که آروم بود!» اشک توی چشمهای مادر حلقه زد و گفت: «مهدی، پسر همسایه بهش گفته بابام رفته جبهه شده!!!!

1391/06/29 - 14:09 در دارالشهدا
بدون دیدگاه
دیدگاه غیرفعال شده است.

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)