واینگونه مبتلایش می شوی ... بی آنکه حتی لحظه ای منتظرش باشی محاصره ات میکند ... غرق می شوی در یک آن ... و بعد با هوایش نفس میکشی و بی هوایش تلخی مرگ را مزه مزه می کنی ... فکرمی کنی ... کاش اینقدر غیر منتظره نبود ... کاش فرصتی داشتی برای غرق نشدن ... کاش ... اما حالا ... گرمی لذت بخش اشک ... روی سرا زیری گونه هایت تنها گواه از این لحظات دوست داشتنیست ... چشم سر را می بندی و چشم دل می گشایی... می دانی ... حالا که مبتلا شده ای ... تو را هرگز علاجی نیست ... جز غرق شدن ... حتی اینگونه غیر منتظره !
1391/06/29 - 15:42 در
دوره